نگاهی به سریال «گل سنگ» به کارگردانی ابراهیم ایرج زاد

وقتی خانواده قلاب قصه می‌‌شود

محمدرسام رضوانی
روزنامه‌نگار


خانواده، همیشه یکی از ارزشمندترین قطعات پازل در سینما و سریال‌سازی بوده است؛ همان عنصر نجات‌بخشی که بارها ثابت کرده مخاطب بیش از هر چیز، با قصه‌ای ارتباط می‌گیرد که بوی زندگی واقعی بدهد. آثاری که اصطلاحاً «خانوادگی» هستند، نه صرفاً به معنای حضور چند شخصیت در کنار هم، بلکه به این معنا که تماشاگر بتواند خودش را در دل آن خانه، آن سفره و آن روابط پیدا کند. نمونه‌های موفق این جنس روایت در ایران کم نیستند؛ از سریال‌هایی چون «خانه به دوش» و «متهم گریخت» گرفته تا فیلم‌هایی مانند «یک حبه قند» و «مهمان مامان»؛ آثاری که مخاطب را نه با پیچیدگی‌های فرمی، بلکه با گرمای روابط انسانی درگیر می‌کردند.
این اهمیت البته محدود به ایران نیست. در جهان هم، بخش بزرگی از موفقیت سریال‌ها و آثار پرمخاطب، از دل روایت روابط خانوادگی بیرون می‌آید؛ جایی که مخاطب وارد چالش‌ها، تنش‌ها، عشق‌ها و بحران‌های یک خانواده می‌شود و قصه را از زاویه زیستن شخصیت‌ها دنبال می‌کند. حتی استقبال گسترده از بسیاری از سریال‌های ترکیه‌ای یا آثار‌ هالیوودی، فارغ از کیفیت یا نقد محتوایی آنها، ریشه در همین ورود به حریم خصوصی و عاطفی شخصیت‌ها دارد.
 سریال «گل سنگ» با تکیه بر بازیگران شناخته‌شده و فضایی آغشته به نوستالژی، وارد خانه‌های مخاطبان شده است؛ سریالی که به‌ویژه در دو قسمت ابتدایی، مهم‌ترین برگ برنده‌اش را روی مفهوم «خانواده» می‌گذارد. سریال در دقایق ابتدایی، با فضایی معمایی و نشانه‌هایی از یک روایت جنایی آغاز می‌شود، اما خیلی زود مسیرش را به سمت درامی خانوادگی تغییر می‌دهد؛ همان نقطه‌ای که مخاطب ایرانی معمولاً با آن آشتی است و دوست دارد ادامه‌اش را دنبال کند.
قصه درباره یک خانواده چهارنفره است که تلاش دارند با پس‌اندازهایشان خانه‌ای بخرند؛ رویایی ساده و ملموس که به‌سرعت زیر سایه بی‌اعتمادی و راز پنهان پدر خانواده قرار می‌گیرد. در این میان، مادر خانواده- زنی کنجکاو، مصمم و مستقل- موتور پیش‌برنده بحران می‌شود. نکته قابل‌توجه اینجاست که سریال، برخلاف بسیاری از آثار ایرانی، سراغ تیپ آشنای «مادر فداکارِ بسوز و بساز» نمی‌رود. این‌بار با مادری مواجهیم که وقتی آرامش و اعتمادش فرو می‌ریزد، بدون تعارف به پایان دادن یک زندگی مشترک طولانی فکر می‌کند. این تصویر، هرچند ممکن است محل بحث باشد، اما بدون شک یکی از متفاوت‌ترین بازنمایی‌های نقش مادر در سال‌های اخیر است.
در سوی دیگر، فرزندان خانواده نیز همان تصویری هستند که رسانه امروز از
نسل Z ساخته است؛ جوان‌هایی مستقل، گاه سرکش، بی‌پرده و دور از الگوهای کلاسیک فرزند مطیع در آثار قدیمی‌تر.
یکی از ویژگی‌های ثابت جهان تصویری ابراهیم ایرج‌زاد، تلفیق گذشته و حال است؛ ترکیبی از حس نوستالژی با زیست امروز. در «گل سنگ» نیز این نگاه به‌وضوح دیده می‌شود؛ از طراحی صحنه و لباس گرفته تا نور، رنگ، موسیقی و حتی انتخاب لوکیشن‌ها. تهرانِ سریال، تهرانی است که انگار هنوز در کافه‌خانه‌های قدیمی، موسیقی‌های خاطره‌انگیز و بشقاب‌های گل‌سرخی نفس می‌کشد. این فضا برای مخاطبی که این روزها بیش از هر زمان دیگری به دنبال «حس خوبِ گذشته» است، جذاب به نظر می‌رسد؛ اما همین تأکید بیش از حد بر نوستالژی، گاهی سریال را از واقعیت روزمره دور می‌کند. در قصه‌ای که قرار است درباره خانواده امروز ایرانی باشد، همه‌چیز باید به‌اندازه کافی ملموس و به‌روز باقی بماند. با این حال، هنوز برای قضاوت نهایی زود است. باید دید «گل سنگ» در ادامه، همان امضای آشنای آثار ایرج‌زاد را تکرار می‌کند؛ جایی که یک حادثه، آرامش ظاهری خانواده را فرو می‌ریزد و حقیقتی تلخ، همه‌چیز را دگرگون می‌کند یا نه.
مخاطب ایرانی امروز، حتی زیر سایه اضطراب و خاطره روزهای سخت، همچنان در جست‌وجوی گذشته است؛ اما نه صرفاً گذشته‌ای تزئینی و نوستالژیک. او به دنبال حسی است که بوی حیاط‌های قدیمی، دورهمی‌های ساده و کنار هم ایستادن در برابر مشکلات را بدهد. هنوز هم «خانواده»، مهم‌ترین پناهگاه قصه‌های ایرانی باشد؛ جایی که مفهوم «ما» معنا پیدا می‌کند.