زایش تراژدی

نگاهی به جهان و آثار ویلیام شکسپیر در سالروز تولد و درگذشتش

علیرضا پیروزان
دکترای مطالعات فرهنگی


در گستره‌ تاریخ ادبیات بشر، نویسندگانی حضور دارند که نه‌تنها قریحه‌ هنری‌شان ما را مسحور می‌کند، بلکه دروازه‌هایی به سوی راز «بودن» می‌گشایند. ویلیام شکسپیر (۲۳ آوریل ۱۵۶۴ – ۲۳ آوریل ۱۶۱۶) از آن چهره‌هاست که آثارش صرفاً در قلمرو واژه‌ها باقی نماندند، بلکه همچون چراغی در دل تاریکی وجود می‌درخشند. او نه صرفاً نمایش می‌نویسد، که «جهان» می‌آفریند؛ جهانی که در آن انسان، با هر آنچه از نیروی خیر و شرّ است، بر صحنه ظاهر می‌شود و با سرنوشت خویش درگیر می‌شود. جهان شکسپیر، تجربه «بودن» است؛ یک حضور هستی‌شناختی ناب که در آن، انسان در برابر جهان و در برابر خویش پدیدار می‌شود.
در این جهان، در میانه‌ طوفان بی‌پایان «بودن»، هیچ چیز قطعی نیست. همه در حال دگرگونی‌اند. از این‌رو، ما با نمایش روبه‌رو نیستیم، بلکه با زندگی به مثابه سؤال مواجه‌ایم. هر جمله، فرصتی است برای پرسیدن از خویشتن. شکسپیر اما نه پاسخ می‌دهد و نه پناه می‌دهد. او تنها پرده را کنار می‌زند تا انسان با تنهایی و بی‌پناهی خود روبه‌رو شود؛ آنچه در تمام نمایش‌های او جاری است و چونان سایه‌ای مقدر که در رؤیای هر انسانی ظاهر می‌شود.
جهان شکسپیر نه قصه‌ دربارهاست و نه صرفاً تراژدی قهرمان‌ها. او تاریخ نبرد درونی انسان را می‌نویسد. در این عرصه، هیچ واقعیتی به تنهایی نمی‌درخشد؛ همه در پیوندی رازآلود با ضد خود معنا می‌یابند. تئاتر او صحنه‌ای است میان زمین و آسمان، جایی که روح انسان و بازی نیروهای عالم با هم تلاقی می‌کنند؛ و کلمات او، آمیخته از تأمل، اضطراب وجودی و شور فلسفی نهفته در ادبیات، همچون آیینه‌ای‌اند که در برابر انسان، خویشتن او را آشکار کنند. از خلال واژه‌های او درمی‌یابیم که زندگی نه تابع نظم عقل، که تسلیم نوسان‌های روح است؛ جایی که هر یقین به تزلزل و هر قضاوت به تردید بدل می‌شود. اینجا قلمرو جدال معناست: معنا شکل می‌گیرد، می‌گریزد، می‌میرد، و باز از نو ‌زاده می‌شود. شکسپیر از انسان حرف می‌زند، اما نه همان انسان روزمره، بلکه از آن موجود شگرفی که در مرز میان نور و سایه گام می‌زند، موجودی که هم می‌تواند به فرشته بدل شود و هم به هیولا.
در چنین فضایی، هیچ ارزش و قانونی از پیش تثبیت‌شده وجود ندارد. هر کردار، بار وجودی یک انتخاب را بر دوش می‌کشد، انتخابی که می‌تواند ماهیت انسان را بسازد یا در یک لحظه نابود کند. شاید راز جذابیت او در همین باشد: هیچ چیز در آثارش پایان‌پذیر نیست. انسان، در نگاه او، موجودی میان دو بی‌کران است: از یک سو میل به خداوندی دارد، و از سوی دیگر اسیر خاک و پوسیدگی است. از همین دوگانگی است که تمام شورها و رنج‌های نمایشنامه‌هایش ‌زاده می‌شود: عشق، قدرت، گناه، جنون، تردید و رهایی.
جهان شکسپیر سرشار از اضطراب است؛ همان لرزش درونی که از آزادی و مسئولیت برمی‌خیزد. شخصیت‌های او هر یک در برابر امکان‌هایی بی‌پایان ایستاده‌اند و در میان آن همه امکان، ناگزیرند یکی را برگزینند؛ و همین انتخاب، نطفه‌ تراژدی می‌شود. او زندگی را نه چون نظمی از پیش تعیین‌شده، بلکه چون میدانی گشوده پیش روی انسان می‌بیند؛ میدانی که در آن هر کنش، بازتاب خاستگاه وجودی اوست. در «هملت»، اندیشیدن بدل به رنجی بی‌مرز می‌شود، در «مکبث»، میل به قدرت جان را می‌درد، در «اتلّو»، عشق به اضطراب بدل می‌شود، و در «شاه‌لیر»، دانایی از دل نابودی سر می‌زند. اینها همه روایت‌هایی از  یک حقیقت‌اند: «بودن» همیشه همراه شک، ترس و در عین حال شکوه است.
اگر در فلسفه‌ هستی‌گرایان سده‌ بیستم، انسان در خلأ معنایی جهان رها شده بود، در آثار شکسپیر سده‌های شانزدهم و هفدهم، این رهاشدگی از پیش تجسم یافته است؛ با این تفاوت که او آن را با شعری‌ترین زبان ممکن در میان نهاد، در قالب شخصیت‌هایی که با همان دست‌های خونین و با همان چشم‌های نمناک، معنایی از وجود را می‌جویند که هیچ‌گاه محقق نمی‌شود.
شکسپیر از تراژدی بهره می‌گیرد تا به ما نشان دهد رنج انسان نه عارضه‌ای گذرا، که بنیان هستی اوست؛ همان چیزی که او را زنده نگاه می‌دارد و از سنگینی پوچی می‌رهاند. جهان شکسپیر نه برای درک زیبایی، که برای زیستن در دل سؤال خلق می‌شود؛ برای حس کردن تپش روحی که میان فهم و نادانی، امید و ناباوری، حرکت می‌کند و در هر لحظه به شکلی تازه متولد می‌شود. شاید رمز کار شکسپیر در خلق یک دوگانگی است: او هم ایمان شاعری را دارد که به جان انسان عشق می‌ورزد، و هم بینش فیلسوفی را که از ژرفای آن می‌هراسد. نمایشنامه‌های او جهان را دگرگون نکرد، اما درون آن آینه‌ای نهاد تا دیگران، سده‌ها بعد، بتوانند در چهره‌ قهرمان‌هایش خویشتن خویش را ببینند؛ پریشان، افتاده، دگرگون، و با این همه همچنان زنده. از همین روست که خواندن او نه نشستن در برابر صحنه، بلکه گام نهادن بر صحنه است؛ در میان نور و سایه‌ها، و در میان خنده و مرگ.
 
زندگی در لبه هستی
در جهان شکسپیر، آگاهی در زخم‌های روح انسان‌زاده می‌شود و در عصاره‌ خون تجربه معنا پیدا می‌کند. او گزاره صادر نمی‌کند، بلکه تجربه خلق می‌کند؛ تجربه‌ای که در میان گفت‌وگوها و درون تضادها متبلور می‌شود. در اینجا کلمات بی‌جان بر صفحات سفید جاری نمی‌شوند؛ که هر اندیشه با فریاد و سکوت زنده است، با رؤیاها، اضطراب‌ها و جنون‌هایی که در پیله‌های خون و اشکش تنیده‌اند. در این فضا، بازیگری چونان تمثیل زندگی است؛ و هر گفت‌وگو، فلسفه‌ای ناب در گویشی مشوب است که میان غریزه و عقل، میان امید و نومیدی، در نوسان است.
در صحنه‌های او، ایده‌ها از نقش بازیگرها برمی‌خیزند، از لرزش صدای انسان‌هایی که میان وظیفه و وجدان، میان عقل و احساس، و میان میل و مرگ گرفتار شده‌اند. در این عرصه، آگاهی نه امتیازی ذهنی، که باری دردناک محسوب می‌شود. آگاهی همواره به بهای رنج به دست می‌آید و «دانستن» آرامش نمی‌آورد، بلکه همچو نور تندی است که پرده‌ها را می‌درد و زشتی‌های وجود را آشکار می‌کند. از همین‌رو، هر نمایش او جدالی است میان انسان و آگاهی‌اش، میان تمایل به روشنایی و هراس از آن. شخصیت‌های شکسپیر در لبه‌ای باریک میان معنا و پوچی قدم می‌زنند؛ جایی که رفتار، اندیشه را پیش می‌برد و نه برعکس. در این نگاه، اخلاق و حقیقت نه تعالیم آسمانی، که آزمایشی زمینی‌اند؛ آزمایشی که تنها با حضور در موقعیت‌های مرزی آشکار می‌شود.
درآمدن به جهان شکسپیر یعنی ورود به میدان زندگی، آنگونه که هست: بی‌قضاوت، پر از تضاد، و در عین حال سرشار از شکر و زهر. این همان راز زایش‌های ناب اوست؛ تمام آنچه از جوهر قلمش دویده و از دل آثارش تراویده است؛ و آنچه نتیجه‌ تبلور مستقیم و بی‌واسطه‌ سلوک گریزان انسان در گذر زمان است. در این صحنه‌های پرتنش، نه‌فقط شخصیت‌ها نقش بازی می‌کنند، بلکه همان انسان غبارگرفته در مسیر سفر بی‌پایان به سمت حقیقت است که هر لحظه ممکن است نقطه‌ شروعی جدید بیابد، یا همان‌جا آخرین ناکامی‌اش را به دست خود رقم زند. هر شخصیت شکسپیری در حالتی است که در آن واقعیت‌های بیرونی با کشش‌های درونی در هم می‌آمیزند، و در نتیجه، هر کلمه، هر حرکت، تجلیگاهی از تعارض‌های بنیادین «بودن» است؛ همان تعارضی که روی صحنه‌ای بی‌کران جاری می‌شود. در اینجا سخنان پرسوناژها صرفاً برای روایت ماجرا نیست، بلکه شاهدی بر تولد معنا در لحظه‌ای است که دلتنگی‌ها، عشق‌های نافرجام، قدرت‌طلبی‌ها، یا جنون‌ها، در سرآغاز زندگی و در سرکوب بی‌پایان مرگ نابود نمی‌شوند، بلکه آفریده می‌شوند. از آنچه در نمایش گفته می‌شود، انبوهی از سؤالات برمی‌خیزد که پاسخی ندارند، بلکه در قالب‌های بلاغت‌آمیز، حضور بی‌پایان راز هستی را تصویر می‌کنند. در اینجا، پرسش از حضور و هستی در قالب صداهای متضاد، و در عین حال هم‌پیوند، روی صحنه‌ سینوسی زندگی جاری می‌شود. در چنین جهانی از نمایش، نقش آدمی بازتابی از هستی فرد بی‌پناهی‌ست که برابر امواج غول‌آسای بی‌پایانی می‌ایستد، بی‌آنکه بتواند بر شدت امواج تأثیر گذارد. تنها در قدرت بازیگری است که او می‌تواند خودش را دگرگون کند، در پس نقاب یک قهرمان یا یک جنایتکار، یا حتی در خواب مرگ‌آلود فردی درگیر ناامیدی.
این همان عرصه‌ برپایی گفت‌و‌گوهای بی‌پایان با مفهوم «همزیستی با مرگ» است. در ساحت این نمایش‌های بی‌انتهای وجود، هر لحظه، زایش معنایی نو است و هر فرد، یک تکه‌ ناگسستنی در سیر مستمر بازی‌های واقعی و نمادین هستی.
 
تزلزل اندیشه و تبعید از قطعیت
در «هملت»، ذهن انسان به آستانه انفجار می‌رسد. این نمایشنامه نه درباره‌ انتقام است، نه خیانت یا سیاست؛ بلکه درباره‌ سنگینی آگاهی بر دوش انسانی است که می‌فهمد هستی فاقد معنای غایی و نهایی است. ذهن هملت همچو آیینه‌ای بیقرار است که هزار تصویر در آن می‌شکند و در هیچ‌یک قرار نمی‌یابد. او در مرز میان دانستن و عمل کردن معلق است؛ در میان خواستن و بی‌باوری، میان یقین و پوچی. در سکوت‌ها و تأمل‌های هملت، می‌توان صدای ناآرام روح بشر را شنید که خود را در برابر بی‌رحمی هستی می‌بیند. او نه می‌تواند در نادانی آسوده بماند و نه در بصیرت دوام آورد. از همین روست که زیستن برایش بدل به شکنجه‌ای آگاهانه می‌شود. درون او چیزی آشکار می‌شود که از هر حقیقت دیگری ژرف‌تر است؛ فهم اینکه معنا شاید فقط در لحظه‌های شک و تردید زنده باشد. «هملت» در ما تردید را بیدار می‌کند. نمایش به خواننده نمی‌گوید چه باید کرد؛ تنها وادارش می‌کند به دیدن خود، در حالی که میان دو نگاه متضاد گرفتار می‌شود. در اینجا، عقل دیگر سپر نیست، بلکه لبه تیغی است که روح بر آن پای می‌نهد.
 
طوفان اراده و تباهی رؤیا
در «مکبث»، ذهن انسان از درون وسوسه‌ای خام، به عرصه طغیان بدل می‌شود. این نمایش، سفر سقوط است؛ سفری از روشنایی باور به تاریکی قدرت، از تمنای احترام به جنون برتری. مکبث، استعاره‌ای از انسانی‌ست که در خلوت روح خویش، هیاهوی سرنوشت‌ساز پیشگوها را می‌شنود؛ وسوسه‌هایی که از چاه آرزوهای سرکش و از اعماق خواسته‌های خاموش ریشه دوانده و خود را در جامه‌ حقیقت می‌آرایند. او گامی کوچک برمی‌دارد، اما آن گام اولین، تمامی مرزها را می‌شکند. از آن پس دیگر خیر و شر معنا ندارد، تنها جنبش بی‌امان اراده باقی می‌ماند. در این نقطه، شکسپیر نشان می‌دهد که انحراف، برآمده از شکست اخلاقی نیست؛ بلکه از عطش بی‌مرز بودن‌زاده می‌شود. قدرت نه تاجی به سر، که طوفانی درون جان است که هرچه را در مسیرش باشد، به کام خود می‌کشد.
«مکبث» از سایه‌ میل، صدای سقوط روح را به گوش می‌رساند. مکبث، در پایان، نه قربانی جادوست و نه سیاست، بلکه اسیر سایه خویش است؛ سایه‌ای که هرچه در پی تصاحب جهان می‌تازد، بیشتر در خلأ خود فرو می‌غلتد. در این سقوط، انسان به بزرگ‌ترین دشمن خویش بدل می‌شود و در آینه‌ای ملبس به خون، چهره‌ تهی خود را نظاره‌گر می‌شود.
 
نابینایی عشق و نافرمانی ذهن
در «اتلّو»، ما وارد اقلیم احساساتی می‌شویم که از روشنی عقل سر باز می‌زنند. این نمایش چکاچک جنگ میان دل و واهمه است. آنچه آغازش مهر است، در پایان به سوءظن و خشم بدل می‌شود. اتلّو نمادی از عشق بی‌حفاظ است؛ عشقی که عظمت دارد اما از درون ضعیف است، چون نگاهی بی‌اعتماد درونش خانه دارد. در برابر او، یاگو همچون نطفه‌ تاریکی، کلمه‌ای می‌گوید و بذر شک می‌افشاند. از آن دم، ذهن اتلّو بدل به میدان نبردی می‌شود که حقیقت راهی بدان ندارد. دل در برابر ذهن می‌ایستد و ذهن در برابر دل، و حاصل، ویرانی هر دو است.
«اتلّو» نشان می‌دهد عشق هرگز از زخم شک مصون نیست. شکسپیر در این نمایش، چهره‌ ظریف‌ترین شکنندگی انسان را آشکار می‌کند؛ اینکه چگونه در لحظه‌ای کوتاه، هر آنچه با عشق ساخته شده، با یک «شک» فرو می‌ریزد و دردناک‌تر از همه اینکه نابودی از بیرون نمی‌آید؛ از درون عاشق آغاز می‌شود. در این قاب تیره، زیبایی عشق، همزاد نابینایی آدمی است، و هر جا که دیدن متوقف شود، عشق به مرگ نزدیک می‌شود.
 
شورش روح بر قانون و زمان
در تراژدی«رومئو و ژولیت»، جوهر زندگی به زبانی تب‌آلود جاری می‌شود. عشق در اینجا نه احساسی شاعرانه، بلکه قدرتی است که در برابر همه‌ نظم‌های کهنه سر بلند می‌کند. رومئو و ژولیت نه می‌خواهند قانون را نقض کنند و نه شورش کنند؛ آنها تنها در‌طلب «بودن»‌اند، اما همین کافی‌ست تا جهان علیه‌شان برخیزد. در چشم‌های آن دو، زمان مفهوم خود را از دست می‌دهد. زندگی‌شان کوتاه است، اما لحظه‌هایشان سراسر بی‌کرانگی است، زیرا در آغوش هم، معنای کامل وجود را لمس می‌کنند.
«رومئو و ژولیت» یادآور می‌شود که زیبایی می‌تواند از زندگی کوتاه‌تر، اما از زمان ماندگارتر باشد. شکسپیر در این اثر، با شور و اندوهی عظیم تصویر می‌کند که عشق راستین همواره بی‌جایگاه است؛ در جامعه‌ای که سنگینی سنت و نام و نفرت بر آن چیره است، عشاق به تبعیدیان زیبایی بدل می‌شوند. مرگ آن دو، پایان راه نیست؛ اعلام حضور عشقی است که به مرگ نیز گردن نمی‌نهد. در خاموشی‌شان، جهانی نو‌زاده می‌شود؛ جهانی که شاید هنوز در دل هر انسان، در سکوتی عمیق، در جست‌وجوی آزادی می‌تپد.
 
رنج شناخت و خلع خویشتن
در «شاه‌لیر»، زمان فرسوده می‌شود و قدرت، نقاب از چهره برمی‌کند. این نمایشنامه سفری از پادشاهی به تنهایی‌ست، از نادانی به روشنایی دردناک شناخت. لیر، در آغاز، خود را مرکز جهان می‌پندارد و عشق را با میزان مداهنه می‌سنجد. اما هر واگذاری قدرت گامی ا‌ست در مسیر بی‌قدرت شدن خویش. در تندباد وقایع، تاجش می‌افتد و ناگهان انسان دیگری در او بیدار می‌شود؛ انسانی بی‌پناه اما بینا. طوفانی که بر کرانه‌های روح او می‌کوبد، بازتابی از طوفان بیرونی است؛ طبیعت در هم می‌غرد، چون لیر درون خود را می‌بیند. در این لحظات، جهان فرو می‌پاشد و معنای انسان بودن از نو تعریف می‌شود: نه فرمانروایی بر دیگران، بلکه دیدن و فهمیدن، حتی اگر دیر.
«شاه‌لیر» بازتاب دگردیسی عمیق انسان، شرح فروریختن نقاب‌های دانایی و روایت سلوک دردناک دست یافتن به آگاهی است؛ سفری ناگزیر که در آن، آدمی از برج عاج غرور به حضیض فروپاشی سقوط می‌کند تا سرانجام در ویرانه‌های وجود، به بصیرتی رهایی‌بخش و نوری که از دل شکستگی می‌تابد، دست یابد. در اندوه او، حقیقتی عریان است: دانایی، هدیه‌ای است که تنها با از دست دادن به دست می‌آید. شکسپیر در چهره لرزان لیر، تصویری از سرنوشت همه انسان‌ها ترسیم می‌کند؛ اینکه آدمی برای فهمیدن ناگزیر است تبعید شود؛ از قدرت، از تعلق، از خویش.

صفحات
  • صفحه اول
  • سیاسی
  • دیپلماسی
  • جهان
  • اجتماعی
  • اقتصادی
  • گزارش
  • خودرو
  • حوادث
  • ورزشی
  • اندیشه-علم و فناوری
  • ایران زمین
  • کتاب
  • صفحه آخر
آرشیو تاریخی
شماره نه هزار و هشت
 - شماره نه هزار و هشت - ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵