آمریکا باید برای تحقق آتشبس، سیاست خارجی خود را از جاهطلبیهای ایدئولوژیک اسرائیل جدا کند
بازگشت به عقلانیت ژئوپلتیک
احمد داووداوغلو
نخستوزیر و وزیر خارجه اسبق ترکیه
هر جنگی که با نقض قوانین بینالمللی آغاز شود، ذاتاً خطرناک است زیرا نظمی را که بر اساس آن اصول بنا شده است، تضعیف میکند. با این حال، جنگی که عاری از عقلانیت استراتژیک باشد، حتی خطرناکتر است.
امروزه، هم مردم آمریکا و هم بخش بزرگی از جهان یک سؤال ساده میپرسند: دونالد ترامپ، رئیسجمهوری آمریکا، با چه منطقی از بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل پیروی کرد و وارد جنگی با اهداف نامشخص و پیامدهای بالقوه فاجعهبار شد؟
هیچ پاسخ قانعکنندهای ارائه نشده است، زیرا این جنگ نه در عقلانیت ژئوپلتیکی، بلکه در نوعی بیعقلی الهی-سیاسی ریشه دارد.
مفاهیم سنتی کشورداری عقلانی، مانند تعادل ژئوپلتیکی، وابستگی متقابل ژئواکونومیکی، مدیریت بحران و ثبات منطقهای، با واژگان متفاوتی جایگزین شدهاند: آرماگدون، مأموریتهای الهی، «قوم برگزیده» و مفهوم تحقق سرنوشتهای مقدس از طریق زور.
در حالی که چنین ایدههایی زمانی ممکن بود به عنوان لفاظیهای حاشیهای رد شوند، اتخاذ آنها توسط رهبران کشورها نشان از بحرانی بسیار عمیقتر دارد. وقتی این روایتها بر تصمیمگیری در بالاترین سطوح قدرت تأثیر میگذارند، نتیجه آن تحریف سیاست از خطرناکترین نوع است - یک تهدید وجودی بالقوه برای نظم جهانی.
پس از جنگ جهانی دوم، منطقه خلیج فارس تحت یک چهارچوب استراتژیک نسبتاً پایدار مبتنی بر سه ستون اداره میشد: ژئواکونومیک جریانهای انرژی جهانی، ثبات ژئوپلتیکی لازم برای حفظ آنها و یک تعادل ژئوپلتیکی که برای محافظت از آن تعادل طراحی شده بود.
این ساختار، یک اجماع ضمنی ایجاد کرد مبنی بر اینکه درگیریها نباید به خلیج فارس سرایت کند. حتی قدرتهای رقیب نیز ثبات منطقه را به عنوان یک منفعت مشترک به رسمیت شناختند.
این چهارچوب انعطافپذیری خود را ثابت کرد. جنگ هشتساله ایران و عراق، پادشاهیهای خلیج فارس را درگیر نکرد. واکنش بینالمللی به حمله عراق به کویت، حاکمیت را احیا و در عین حال نظم منطقهای گستردهتر را حفظ کرد. حتی پس از حملات یازده سپتامبر و حمله آمریکا به عراق، کشورهای خلیجفارس توانستند خود را از مرکز مستقیم درگیری دور نگه دارند.
اما امروز این تعادل از بین رفته است. اتحاد نتانیاهو-ترامپ که توسط شبکههای ایدئولوژیک صهیونیستی و مسیحی-صهیونیستی پشتیبانی میشود، عقلانیت ژئوپلتیکی را با منطق جنگ الهی-سیاسی جایگزین کرده است.
عواقب آن عمیق است: تهدید تنگه هرمز، اقتصاد جهانی را به خطر میاندازد؛ تصویر خلیج فارس به عنوان یک مرکز مالی امن تضعیف میشود؛ و حضور پایگاههای آمریکایی دیگر تضمینکننده امنیت نیست. این منطقه که زمانی سنگ بنای ثبات جهانی بود، به مرکز یک بحران سیستماتیک تبدیل شده است.
سؤال اصلی این است که آیا آتشبس میتواند عقلانیت ژئوپلتیک را احیا کند. تجربه بحرانهای گذشته نشان میدهد، آتشبس زمانی امکانپذیر میشود که همه طرفها همزمان احساس کنند در حال ضعیف شدن هستند و قادر به دستیابی به پیروزی قاطع نیستند.
پس از هفتهها ویرانی، چنین لحظهای ممکن است نزدیک باشد. اما برای تحقق آتشبس، ایالات متحده به طور خاص باید یک ارزیابی مجدد استراتژیک انجام دهد. این به معنای جدا کردن سیاست خارجی ایالات متحده از جاهطلبیهای اسرائیل و نیروهای ایدئولوژیک پشت آن است. در عین حال، سیاستمداران اسرائیلی و روشنفکران یهودی باید موضع روشنی در برابر مسیر فعلی اتخاذ کنند.
مسیر صلح
بازگشت به عقلانیت ژئوپلتیکی برای پایان دادن به جنگ ضروری است.
این فرض که تشدید تخریب، بویژه با توجه به محاسبات انتخاباتی، به پیروزی سریع منجر خواهد شد، عمیقاً نادرست است. یک نبرد زمینی احتمالاً عواقبی بسیار شدیدتر از آنچه در عراق تجربه شد، به همراه خواهد داشت و احتمالاً باعث بیثباتی طولانیمدت منطقهای میشود.
این واقعیت، مسئولیت را بر دوش بازیگران منطقی در داخل ایالات متحده قرار میدهد. رهبران دو حزب، بویژه در حزب جمهوریخواه، باید کاهش حمایت عمومی از جنگ را تشخیص دهند و این فرض را که تشدید حملات نظامی به نفع روند سیاسی است، به چالش بکشند. تظاهرات گسترده «نه به پادشاهی» در شهرهای بزرگ آمریکا، منعکسکننده تقاضای فزاینده عمومی برای خویشتنداری و پاسخگویی است.
برای کشورهای خلیج فارس، پیامدهای جنگ به همان اندازه عمیق است. اتکای دیرینه به ضمانتهای امنیتی خارجی ناکافی بوده است. نه حضور نظامی آمریکا و نه افزایش هزینههای دفاعی مانع بیثباتی نشده است. به همین ترتیب، ابتکارات عادیسازی روابط تحت توافقنامههای ابراهیم که مسأله فلسطین را نادیده میگیرند، نتوانستهاند صلح پایداری ایجاد کنند و در عوض چالشهای مشروعیت ایجاد کردهاند.
در نتیجه، رهبران خلیج فارس با نیاز فوری به یک تحول استراتژیک جامع بر اساس چهار رکن روبهرو هستند: احیای سازوکارهای همکاری منطقهای مانند شورای همکاری خلیج فارس؛ ایجاد یک نظم منطقهای فراگیر شامل بازیگران کلیدی، از جمله ترکیه، مصر، عراق، سوریه و ایران؛ حفظ روابط متعادل بین قدرتهای جهانی و به رسمیت شناختن اینکه هیچ صلح پایداری بدون پرداختن به حقوق فلسطینیان قابل دستیابی نیست.
آتشبس زمانی قابل اجرا میشود که همه طرفها محدودیتهای قدرت خود را بپذیرند و تشخیص دهند که ادامه درگیری، نتایج رو به کاهشی به همراه دارد. شرایط فعلی ممکن است چنین دریچهای را نشان دهد. آنچه مورد نیاز است، چهارچوبی است که به هر طرف اجازه دهد نتیجه را در داخل کشور، حتی بدون پیروزی کامل، به عنوان نتیجهای قابل قبول، با حمایت میانجیگران معتبری که قادر به پل زدن بین اختلافات هستند، ارائه دهد.
غفلت از این فرصت، عواقب بسیار بدتری را به دنبال خواهد داشت. جنگ جهانی دوم توسط دکترینهای ایدئولوژیکی با محوریت نژاد و سرنوشت هدایت شد. یک درگیری جهانی آینده که توسط روایتهای سیاسی-الهی شکل گرفته، ممکن است به عنوان یک جنگ واحد ظاهر نشود، بلکه به عنوان درگیریهای منطقهای به هم پیوستهای باشد که در مجموع ویرانیهای بیسابقهای را به بار میآورند.
بنابراین، انتخاب بسیار دشوار است: بازگشت به ژئوپلتیک عقلانی مبتنی بر قانون، تعادل و منافع متقابل، یا سقوط به یک نظم جهانی تکهتکه و ایدئولوژیک با پیامدهای بالقوه فاجعهبار.

