در حافظه موقت ذخیره شد...
شکافهای راهبردی در امپراطوری در حال زوال
پژوهشگر ارشد امنیت بینالملل و مدرس دانشگاه
آنچه در حال حاضر در پهنه سیاست خارجی ایالات متحده شاهد آن هستیم، صرفاً یک اشتباه موردی یا خطای محاسباتی در یک برهه زمانی خاص نیست؛ بلکه بازتابی عمیقتر از شکافهای ساختاری و زوال تدریجی قدرت هژمونیک این کشور است. برکناری برخی از ژنرالهای ارشد پنتاگون طی روزهای اخیر، اگرچه در ظاهر به عنوان اقدامی برای اصلاح امور جلوه میکند، اما در واقع نمایانگر درماندگی و سردرگمی راهبردی در بالاترین سطوح قدرت آمریکاست؛ سردرگمیای که ریشه در تلاش برای حفظ یک نظم جهانی در حال تغییر و انکار واقعیتهای نوظهور دارد. قدرتهای بزرگ همواره در معرض وسوسه استفاده از نیروی نظامی برای حفظ یا گسترش نفوذ خود هستند، اما مشکل اصلی زمانی آغاز میشود که این وسوسه با خطاهای اساسی در تحلیل واقعیتهای میدانی و ظرفیتهای طرف مقابل همراه شود. به نظر میرسد در واشنگتن، این تصور که میتوان با تکیه بر برتری تکنولوژیک و قدرت نظامی، معادلات پیچیده ژئوپلتیکی را به سرعت به نفع خود تغییر داد، همچنان حاکم است. این تصور که ریشه در تفکرات مداخلهگرایانه و نفی قدرتهای رقیب دارد، به طور مداوم منجر به ارزیابیهای نادرست از هزینهها و پیامدهای درگیریها شده است. برکناری ژنرالها در این مقطع، بیش از آنکه نشاندهنده اصلاح در فهم راهبردی باشد، تلاشی برای پاک کردن صورتمسأله و انداختن تقصیر به گردن مجریان میدانی است؛ راهکاری که برای مدتی میتواند فشارهای سیاسی داخلی را تسکین دهد، اما راه به جایی نخواهد برد. مشکل عمیقتر در این است که ساختار تصمیمگیری سیاست خارجی آمریکا، که دهههاست بر مبنای حفظ یک نظم لیبرال-بینالمللی و گسترش دموکراسی بنا شده، اکنون با ظهور قدرتهایی چون چین و احیای قدرتهای سنتی منطقهای در معرض چالشی اساسی قرار گرفته است. این ساختار که اغلب توسط نخبگان دانشگاهی، رسانهای و امنیتی تغذیه میشود، تمایل ذاتی به مداخلهگری و اولویت دادن به ارزشهای ایدئولوژیک بر منافع ملی واقعی دارد. نتیجه این رویکرد، درگیر شدن آمریکا در جنگهایی است که نه تنها به اهداف اعلامی دست نمییابد، بلکه منابع این کشور را تحلیل برده و موقعیت آن را در نظام بینالملل تضعیف میکند. تأثیر این سردرگمی راهبردی بر فضای داخلی آمریکا نیز انکارناپذیر است. جامعه آمریکا، پس از دههها درگیر بودن در جنگهای پرهزینه در عراق، افغانستان و سایر نقاط، به تدریج نسبت به مداخلات نظامی خارجی بیاعتماد شده است. فشار اقتصادی ناشی از هزینههای نظامی هنگفت، همراه با تلفات انسانی و پیامدهای اجتماعی، این بیاعتمادی را تشدید کرده است. این وضعیت، به نوبه خود، شکافهای سیاسی داخلی را عمیقتر میکند؛ بهویژه در جریانهایی که بخشی از پایگاه اجتماعی آن، خواستار تمرکز بر مسائل داخلی و پرهیز از درگیریهای خارجی است. در چنین شرایطی، انتخابات میاندورهای پیش روی آمریکا نیز تنها صحنهای برای رقابتهای جناحی تلقی نخواهد شد، بلکه میتواند به محملی برای سنجش رضایت عمومی از سیاست خارجی پرهزینه و غالباً ناموفق دولت مستقر تبدیل شود. اگر این روند ادامه یابد و هزینههای جنگ همچنان بر دوش جامعه آمریکا سنگینی کند، شاهد تشدید انتقادات و افزایش تقاضا برای بازنگری اساسی در سیاست خارجی خواهیم بود. در نهایت، آنچه تحولات اخیر در آمریکا به ما میآموزد این است که قدرت امپراطوریها، حتی قدرتمندترین آنها، پایانی ناگزیر دارد. تلاش برای حفظ نظم موجود با توسل به ابزارهای منسوخ شده، نه تنها کارساز نیست، بلکه میتواند روند زوال را تسریع کند. برکناری ژنرالها تنها یک لایه نازک روی شکافهای عمیقتر راهبردی و ایدئولوژیک در قلب سیاست خارجی آمریکا کشیده است؛ شکافهایی که تا زمانی که بازنگری اساسی در منطق مداخلهگری و اولویتبندی منافع ملی صورت نگیرد، همچنان آمریکا را در ورطه جنگهای بیپایان و سردرگمیهای راهبردی گرفتار خواهد ساخت.

