روایتی از چهار شاهد و بازمانده حمله وحشیانه آمریکا به مدرسه شجره ‌طیبه میناب

حنانه کجاست؟

نیلوفر منصوری
گروه گزارش


صبح‌‌های میناب همیشه با قدم‌‌های آرام بچه‌‌هایی شروع می‌‌شد که از کوچه‌پس‌کوچه‌های محله می ‌گذشتند تا به مدرسه شجره ‌طیبه برسند؛ همان مسیری که ریحانه مهدی ‌خواه و خواهرش حنانه مهدی‌خواه هر روز با عجله طی می ‌کردند تا زنگ اول را از دست ندهند. آن روز هم همه ‌چیز عادی شروع شد و هیچ‌کس فکر نمی ‌کرد ظهر شکل دیگری داشته باشد و جنگ درست از این مدرسه آغاز شود؛ جنگی که حوالی ظهر ناگهان خودش را نشان داد. پیش از آن‌که زنگ پایان بخورد، چند انفجار مهیب کلاس ریحانه و بقیه دانش ‌آموزان را لرزاند و در چند دقیقه، مدرسه ای که همیشه پر از دانش آموز دختر و پسر بود، آوار شد؛ بی ‌آنکه بسیاری از بچه ‌ها فرصت رفتن پیدا کنند.
ریحانه می ‌گوید: «اون روز مثل همیشه بود. برای چند لحظه خانم معلم رفت به دفتر مدرسه و صدای بچه ‌ها توی کلاس ‌پیچید. با بچه ها پچ ‌پچ می کردیم و هر کس چیزی می گفت.  چند نفر می ‌گفتند شایعه ‌س… کدوم حمله؟ اینجا فقط یه مدرسه ‌س. اینجا چی داره که بخوان بزنن؟ نقشه ایران رو روی دیوار به همدیگه نشون می دادیم و می گفتیم ببینید ایران چقدر بزرگه؛ اسرائیل به این کوچیکی هرگز جرأت نمی کنه به ایران حمله کنه.» آن گونه که او به خاطر می آورد حرف ‌ها با خنده و شوخی همراه بود، با این حال نمی‌‌دانست چرا دلش آشوب است. شاید به ‌خاطر حنانه، خواهر کوچکش که در انتهای راهرو در کلاس اول درس می ‌خواند: «حنانه هر وقت می ‌ترسید می اومد پیش من. منم آرومش می‌کردم و مراقبش بودم.»
با اینکه فقط چند سال از او بزرگ‌تر بود، اما نقش «خواهر بزرگ‌تر واقعی» را داشت؛ کسی که باید همیشه مطمئن می ‌شد حنانه حالش خوب است. او می گوید: «همین طور که در مورد جنگ حرف می زدیم یک دفعه صدای وحشتناکی اومد و بعد انفجارو آتیش شد. یکهو همه چیز از هم پاشید. کلاس آتیش گرفت، شیشه ‌ها ریخت رو سرمون، هوا تاریک شد، میز و صندلیا تکون خوردن. دستم رو گذاشتم روی صورتم و من هم مثل بچه ها جیغ کشیدم. وقتی به خودم آمدم دیدم نوک انگشتانم خونی شده. صدای گریه و جیغ از هر طرف می ‌اومد. گرد و خاک کل فضا رو گرفته بود و سقف و دیوار ریخته بود روی بچه ها.»

 اسم‌هایی که خاطره شدند
ریحانه فقط یک نگرانی داشت؛ «حنانه کجاست؟»: «به سختی از میان آوار و دود بیرون اومدم. دست و پاهام می لرزید اونقد ترسیده بودم که یادم نمیاد چطور از کلاس و بین آوار بیرون اومدم. بچه ها همینجور جیغ می زدند و کمک میخواستن. معلما هم تلاش می ‌کردن اونها را بیرون بکشن. به سختی خودم رو به راهرو رسوندم تا بلکه بتونم به حنانه برسم. اما نمی شد و معلما همه رو به حیاط فرستادن.» او دقیق به خاطر دارد که انفجار اول به دفتر مدرسه خورده بود؛ جایی که معمولاً مدیر و معاونان در آن بودند. انفجار دوم اما مستقیم کلاس ‌ها را زده بود؛ کلاس اول، کنار نمازخانه، جایی که بچه ‌های کوچک ‌تر بودند و معلم هایی که با دست ‌های خالی میان دود و خاک دنبال کودکان می‌گشتند تا با تمام توان آنها را از زیر میزها بیرون بکشند.
ریحانه بعد از حادثه دو بار جراحی شد؛ پزشکان تکه ‌های شیشه را از پشت چشم، داخل بینی و پیشانی ‌اش بیرون آوردند. اما دردهای جسمی برای او اصلی ‌ترین زخم نیست. چیزی که او را می ‌شکند، اسم‌هایی است که بعد از آن روز شنید؛ فاطمه، نازنین ‌زهرا، سمانه، هانیه و دوستانی که دیگر در لیست حضور و غیاب کلاس پنجم نیستند. او آرام می ‌گوید: «اونا رفتن… ولی خوبن.  جاشون خوبه پیش امام حسینن. ما که گریه می ‌کنیم برای این دنیای مسخره‌س… برای حال خودمونه.»

چهار دقیقه سرنوشت ساز
روایت زهرا جباری، مادر ریحانه و حنانه، با جزئیاتی دقیق و دردناک همراه است؛ انگار آن روز را بارها و بارها مرور کرده باشد. همه چیز با زمان ‌های مشخص در ذهنش حک شده: 10:58 تماس معلم حنانه، لحظه ‌ای که گفته شد بچه ‌ها زودتر به خانه برگردند؛ چهار دقیقه ‌ای که خاله بچه ‌ها تا رسیدن به مدرسه فاصله داشت؛ 11:24 لحظه انفجار؛ و 11:28 لحظه ‌ای که خاله مقابل ویرانه مدرسه ایستاد. چهار دقیقه… فاصله ‌ای که به قول او «یک زندگی را از هم پاشید».
او با  بیان اینکه هیچ وقت فکرش را نمی‌کرد روزی برسد که مجبور شود ساعت دقیق تماس معلم را با ساعت اصابت موشک مقایسه کند، می گوید: «صبح همه ‌چیز عادی بود. موهای حنانه رو شونه زدم و زیپ کیف ریحانه رو بستم و بدرقه شون کردم. تا زمانی که ساعت 10:58 دقیقه بودکه معلم حنانه تماس گرفت و گفت باید بریم و بچه‌ها رو تحویل بگیریم. حرف‌های معمولی و نه هیچ هشدار دیگه ای و به فاصله کمتر از نیم ساعت دخترم را از دست دادم.»
اما سخت‌ترین بخش روایت او لحظه ‌ای است که حنانه پیدا نشد: «خودم رو به مدرسه رسوندم بین دود و آوار، والدین اسم بچه هاشونو داد می زدن. بچه های زخمی اسم مامان و باباشونو جیغ می زدن. بعضیا بچه های زخمی رو جابه ‌جا می‌کردن، اونهایی که پیدا می ‌شدند تو آغوش می‌کشیدن، اما حنانه من هیچ ‌جا نبود. یکی از اولیا گفته بود حنانه رو تو حیاط مدرسه دیده و شاید کسی بچه رو جای امنی برده. منم امیدوار بودم که اینطورباشه.» امیدی کوچک که در دل مادر روشن شد اما امیدی کوتاه که صبح فردا خاموش شد: «اون دو کودکی که دیده بودن، هر دو شهید شده بودند و هیچ‌کدام حنانه نبود.»

صورت حنانه با یک لک کوچک
فردای حادثه، نام حنانه در میان شهدا در سردخانه ‌ای در میناب ثبت شد. مادر لحظه دیدن پیکر او را این‌گونه توصیف می ‌کند: «خاکی نبود، سوخته نبود، حتی لباسش مثل بچه ‌هایی که زیر آوار مونده بودن نبود. فقط یک لک کوچک داشت؛ اندازه یک عدس، روی گونه ‌اش. فکر می ‌کنم موج انفجار دلش را ترک داده، انگار قلبش ایستاده باشه.» جمله را آرام می ‌گوید؛ انگار اگر بلندتر بگوید، قلب خودش هم می ایستد.»
ریحانه حالا مانده و دفترهایی که هنوز لکه‌های خون آن روز را روی خود دارند: «بعضی شب‌‌ها بیدار میشم و خیال میکنم حنانه پرده را کنار می‌زنه و میگه «بیا بازی کنیم» . اما فضای خونه عوض شده و صدای پای حنانه نیست، خنده ‌اش نیست.» ریحانه انگار یکباره بزرگ شده باشد؛ گویی چند دقیقه بین 11:۲0 تا ۲۴: ۱۱ ؛ او را سال ‌ها جلو برده است. اما میان همه این‌ها، وقتی اسم دوستانش را می‌گوید، لحنش نرم می ‌شود؛ انگار باور دارد آنها به جایی رفته ‌اند که ترس و انفجار نیست.

کلاس هایی که فرو ریختند و معلم‌هایی که سپر شدند
در  لحظاتی که سایه جنگ بر میناب سنگینی می ‌کرد، معلم ‌های شجره ‌طیبه بی ‌صدا بار آرامش مدرسه را به دوش می ‌کشیدند؛ همان ‌هایی که حتی در دل تهدیدها، تلاش می ‌کردند مدرسه را برای بچه ‌ها عادی و امن نگه دارند. عاطفه ذاکری، معلم کلاس ششم دخترانه، 8 سال سابقه دارد و 5 سال آن را در شجره ‌طیبه زندگی کرده است. او روایتش را با عادتی ساده اما پرمعنا آغاز می ‌کند: «هر روز صبح، وقتی وارد مدرسه می ‌شدیم، تک ‌تک همکاران دست هم را می ‌گرفتند، سلام می ‌کردند، احوال هم را می ‌پرسیدند. این فقط سلام نبود؛ دلگرمی بود، اینکه همه کنار هم هستیم.» همان روز هم همین‌طور شروع شد. بعد از مراسم صبحگاهی، معلم ‌ها وارد کلاس ‌ها شدند و روز مثل همیشه آغاز شد.
او با یادآوری آن روز می گوید: «زنگ اول که تمام شد، با معلم ‌ها طبق رسم ماه رمضان در زنگ تفریح اول به نمازخانه رفتیم تا سوره «یس» بخوانیم. رسم هر ساله مان بود. قاریان و حافظان قرآن در میان مان بودند؛ خانم عسکری، خدیجه کمالی و سعیده مختاری. زنگ دوم هم عادی گذشت، تا اینکه در زنگ سوم خبرهای مبهمی از حمله به تهران شنیده شد. نگرانی بالا گرفت و تصمیم گرفتیم با دستور از منطقه مدرسه را تعطیل کنیم.» اجازه تعطیلی مدرسه صادر شد و معلم ‌ها شروع به تماس با والدین کردند. ساعت حدود 10:45 بود. اما هیچ‌کس نمی ‌دانست چند دقیقه بعد چه اتفاقی خواهد افتاد.
ذاکری با بیان اینکه اولین انفجار فقط چند ثانیه پیش از دومی بود، می گوید: «در حال دویدن به سمت کلاسم بودم که انفجار دوم ساختمان را لرزاند و در لحظه ‌ای که وارد کلاس شدم، انفجار سوم همه ‌چیز را تکان داد.» کلاس او و کلاس خانم نادمی از معدود کلاس ‌هایی بودند که کاملاً  فرو نریختند و همین باعث شد آنها زنده بمانند. او با دست راستش -دست چپش از حرکت ایستاده بود- دانش ‌آموزان را از میان دود و شیشه بیرون کشید: « دو نفر از شاگردانم شهید شدند. صحنه های خیلی دردناکی بود. پدرها و مادرها با فریاد اسم کودکان شان را صدا می‌‌زدند؛ بدون اینکه پاسخی برایشان وجود داشته باشد.»

دانش آموزان و معلمانی که
پیدا نشدند
او تأکید می ‌کند: «مدرسه فقط دخترانه نبود؛ طبقه بالا دخترانه، طبقه پایین پسرانه بود. 73 دانش ‌آموز پسر داشتیم. چهار نفرشان شهید شدند و از برخی فقط قطعاتی از بدن پیدا شد. کودکانی مثل ماکان نصیری هنوز پیکرشان پیدا نشده است. برخی خانواده ‌ها دو فرزند را از دست دادند؛ برخی فقط یک دست یا یک پا تحویل گرفته ‌اند.»
از معلمان طبقه بالا فقط او و خانم نادمی زنده ماندند  و 26 نفر از همکارانش شهید شدند.
زندگی دو فصل شد
روایت سمانه کمالی، معلم پایه چهارم دبستان دخترانه شجره ‌طیبه میناب، بخش دیگری از تصویر این روز تلخ را کامل می ‌کند. او 5 سال در این مدرسه درس داده و صبح حادثه ناچار شد برای مراسم فوت زن عمویش به سرعت  مدرسه را ترک کند؛ رفتنی که آن‌قدر معمولی به ‌نظر می ‌رسید که هیچ‌کس گمان نمی ‌برد چند ساعت بعد معنای دیگری پیدا کند. پیش از خروج، لحظه ‌ای کوتاه وارد کلاس قرآن شد تا بچه‌‌ها را ببیند. چند ثانیه کنارشان نشست. او می‌‌گوید: «انگار دلم می ‌خواست همان لحظه آخر را با آنها باشم. حس عجیبی در وجودم بود و احساس می کردم قرار است اتفاق خاصی بیفتد.» او از بیمارستان به سمت خانه در حرکت بود که خبر رسید مدرسه هدف قرار گرفته و همان کلاسی که چند دقیقه قبل در آن نشسته بود، میان دود و انفجار ناپدید شده است.
عصر همان روز قرار بود چند معلم که دوستان صمیمی اش هم بودند برای افطار به خانه ‌اش بروند. او می گوید: «مواد غذایی هنوز دست ‌نخورده در یخچال مانده؛ کادویی که همکارانم برایم به مناسبت بازگشتم از کربلا آورده بودند، هنوز باز نشده. از روز حادثه نتوانسته ام به بسیاری از نقاط خانه نگاه کنم؛ انگار همه چیز همان روز متوقف شده است.» وقتی از همکارانش حرف می ‌زند، بغض گلویش را می ‌گیرد: «صبح همان روز به یکی از همکارانم گفتم چقدر نورانی شده. چقدر زیبا شده. حالا فکر می کنم شاید نشانه ‌ای بوده که آن وقت متوجه نشدم. او خیلی دوست داشت شهید شود و همیشه به شهدای گمنام و شهدای کربلا رشک می ورزید.» از 15 دانش ‌آموز کلاس او، 10 نفر شهید شدند، یک نفر آسیب شدید دیده و بقیه زنده مانده ‌اند. او می ‌گوید هر کسی که آن روز در مدرسه بود، بخشی از زندگی ‌اش برای همیشه خاموش شده است.

صفحات
  • صفحه اول
  • سیاسی
  • دیپلماسی
  • بین الملل
  • اجتماعی- گزارش
  • اقتصادی
  • ایران زمین- خودرو
  • زیست بوم - حوادث
  • اطلاع رسانی
  • صفحه آخر
آرشیو تاریخی
شماره هشت هزار و نهصد و نود و یک
 - شماره هشت هزار و نهصد و نود و یک - ۱۵ فروردین ۱۴۰۵