این روزها «موقعیت مهدی» را مرور می کنم

هادی حجازی‌فر
بازیگر سینما


من در وحشتِ چشم‌های معصوم کودکان میناب قفل شده‌ام؛ در نجات و بازماندگی حلمایِ کوچک تبریز و صد البته تنهایی ابدی و آوارآلودش؛ یا آن کودک هفت ساله کرجی نجات‌یافته از انفجار که بی‌تاب و ترسیده است و سراغ مادرش را می‌گیرد و امدادگر چاره‌ای جز دروغ گفتن به او ندارد. من در ترس‌های ابدی کودکان ایران از این همه انفجار و بمب قفل شده‌ام. من در اندوهِ خیس و انتظارِ دریایی پدرها، مادرها ، همسران و فرزندان دنانشین‌هایِ غریب و سفیدپوش قفل شده‌ام...
من به اندازه هزار سال در این چند روز اندوه تلنبار کرده‌ام... مگر این همه بی‌رحمی و جنایت از این پلیدترین و فاسد‌ترین آدم‌های جزیره‌نشین! چیز عجیبی است؟
من پر از مرثیه‌ام برای تمام آن جان‌های پاک و شجاعی که برای دفاع از ذره ذره ایرانم تکه‌تکه شده‌اند... این روزها «موقعیت مهدی»، «مجنون» و «خیبر» را بسیار مرور می‌کنم. اندوهِ باکری در «جزیره مجنون» را... آن تجسم بلامنازعِ تنها ماندن ولی تا آخر ایستادن... من پر از گریه‌ام ... اما این همه پرچم که در اهتزازِ حماسه‌اند فریاد می‌زنند که اکنون زمان سوگ نیست… هر چند شاید خیلی‌ها «خسرو» باشند نه باکری! اما یقین دارم و به گواهِ تاریخ و به چشم می‌بینم باکری‌های پیر و جوان را که در هیاهوی آتش و خون، مردانه، مؤمن و سلحشورانه ایستاده‌اند و برای اقامه یک نماز پیروزی دیگر در «خرمشهرها» بی‌تابند.