«ایران» در گفت وگو با علیرضا مجیدی کارشناس ارشد مسائل راهبردی بررسی کرد
ایران چگونه ابتکار عمل را در میدان نبرد به دست گرفت؟
گروه دیپلماسی / نبرد نظامی ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی در حالی وارد سومین هفته خود شده است که دشمن متجاوز تا کنون به هیج یک از اهداف راهبردی و تاکتیکی خود نرسیده است. علیرضا مجیدی کارشناس ارشد مسائل نظامی و راهبردی در گفت وگو با «ایران» با تأکید بر این موضوع استدلال میکند که اقدامات ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی در عرصه نظامی، طرف مقابل را در یک وضعیت شکست خورده تا کنون قرار داده است. این در حالی است که ایران برای هر دو سناریو درخواست آتش بس از سوی طرف مقابل یا تصاعد تنش، کارتهای بازی مهمی دارد که در زمان مقتضی از آن بهره خواهد جست و برای هر رویدادی آمادگی کامل دارد. در این بین تعریف وسعت میدان نبرد، عمق و سطح نبرد و تقابل همسطح با دشمن سبب شده تا انگاره پیشین دشمن در ایجاد یک تنش مدیریت شده علیه ایران از بین برود. ضمن اینکه توان ایران در حفظ انسجام درونی بوروکراتیک و نظامی در ساختار حاکمیت و بازآرایی قدرت متحدان منطقهای در عراق و لبنان شگفتانههایی بود که در این عرصه دشمن را دچار سردرگمی و ناامیدی از دستیابی به اهداف راهبردی کرده است.
حمله نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران چه اهداف راهبردی را دنبال میکند؟
در مورد اهداف حمله باید به سه به علاوه یک هدف اشاره کرد. به این ترتیب که آمریکا و رژیم صهیونیستی در 3 هدف مشترک هستند و رژیم یک هدف را در بلند مدت علاوه بر سه هدف مشترک در این جنگ دنبال میکند. نکته بعدی اینکه این سه هدف مشترک ذومراتب هستند. یعنی به صورت پلکانی اهمیت دارند و هدف سوم هدف غایی است اما اگر هدف اول هم حاصل شد خب به یکی از اهدافشان در جنگ رسیدهاند. در این راستا هدف غایی آنها که هدف سوم و نهایی هم هست تغییر رژیم است، اگر این هدف حاصل نشد آنها درپی این هستند که با وارد آوردن خسارات سنگین امکان بازآرایی قدرت منطقهای را برای ایران تا چند سال به تعویق بیندازند. هدف ابتدایی آنها نیز تغییر رفتار جمهوری اسلامی ایران در قبال سیاستهای غرب و آمریکا است. چنانچه مصر در دوره انورسادات بعد از جنگ 1967 و ژاپن بعد از جنگ جهانی دوم این سیاست را با حفظ نظام سیاسی قبلی در پیش گرفتند. در این بین رژیم صهیونیستی یک هدف دیگر هم دارد و آن کینه و عداوت تاریخی است که نسبت به جغرافیا و مرزهای ایران دارد و تجزیه ایران را دنبال میکند. البته چون آمریکاییها در این زمینه همراهی و جدیتی هنوز از خود نشان ندادهاند، این هدف جزو اهداف راهبردی کلان نیست.
آیا این اهداف با واکنش مستقیم ایران علیه پایگاه آمریکا در منطقه دچار اختلال شده است؟
دقیقاً اقدامات ایران سبب شد تا محاسبات طرف مقابل با چالش جدی مواجه شود. اساساً مسألهای که محاسبات آمریکاییها را بر هم زد این بود که ایران جنگ را برخلاف جنگ ۱۲ روزه این بار در سطح منطقه هم دنبال کرد. در طول تاریخ تقابل آمریکا با ایران همواره اینطور بوده که تنش و مدیریت تنش پله پله صورت میگرفت اما سیاست ترامپ در مواجهه با ایران از همان سال 2016 این بود که سطح تنش را ناگهان 10 پله افزایش دهد چرا که معتقد بود ایران تنشهای اینچنینی را با اقدامات تاکتیکی و کوتاه مدت دفع میکند اما اگر ناگهان سطح تنش 10 پله افزایش یابد ایران به دلیل اینکه داراییهای ارزشمندی دارد و قصد ندارد آنها را از دست بدهد مستقیماً وارد فضای مدیریت تنش خواهد شد. مثال روشن آن نیز توضیح سردار شهید حاجی زاده در مورد اقدام ایران در عین الاسد در واکنش به ترور شهید سلیمانی بود. اما این روند در این هشت سال به سمتی رفت که این ادراک به صورت کامل در بین ایرانی ها شکل گرفت که ما باید در زمانی که قدرت کافی داریم ورق را به نفع کشور برگردانیم و اجازه تضعیف بیش از این را ندهیم. به عبارت دیگر در سال 2026 برای اولین بار مقامات تهران هم این درگیریها را جنگ وجودی میبینند و همین امر هم سبب شده که واکنش گسترده تر باشد تا محاسبات دشمن برهم زده شود. این بار واکنش ایران به نحوی است که با استفاده از ظرفیت جغرافیای خود هزینه اقدامات را صرفاً متوجه رژیم صهیونیستی نمیکند و آمریکا و متحدان او نیز این هزینه را پرداخت میکنند. استفاده از این ظرفیتها مثل تنگه هرمز برای حفاظت از مردم و کشور یک ضرورت انکار ناپذیر است.
آیا نبود یک هدف روشن در سیاست جنگی ترامپ نشاندهنده تلاش برای مدیریت بحران است یا نشانهای از سردرگمی راهبردی در واشنگتن؟ و اساساً چقدر از اهدافش در این جنگ تا اینجا تحقق یافته است؟
وضعیت کنونی اساساً به صورت جدی نشاندهنده سردرگمی راهبردی است و این تعبیری است که خود اندیشکدههای آمریکایی هم به کار میبرند. براساس آنچه در ابتدا عنوان کردم اهداف راهبردی آمریکا مشخص است اما در حالی که بانک اهداف عملیاتی و نظامی آن تقریباً تمام شده نتوانسته نتایج راهبردی برای آمریکا به همراه داشته باشد. همینجاست که سوءمحاسبه آمریکا نمایان میشود. آنها گمان میکردند با از میان برداشتن سران نظام شاهد جنگ قدرت در کشور خواهند بود و بعد از آن بحث فروپاشی درون حاکمیت مطرح میشود اما در عمل اتفاق دیگری افتاد و بخش نظامی کشور با قدرت به اهداف از پیش تعیین شده در جنگ ضربه زد و بخش نظامی و بوروکراسی کشور در خدمات عمومی کاملاً پویا و بدون ضعف وظایف خود را انجام دادند. در بحث اهداف تاکتیکال هم مشخصاً در بحث هستهای، در بحث موشکی و در بحث منطقهای مطلقاً اتفاق مثبتی برای امریکا رقم نخورد. در موضوع هستهای هم که تاکنون آنها دستاوردی نداشتند و هرچه بوده مربوط به جنگ 12 روزه است و ایران کماکان دارایی 400 کیلو اورانیوم 60 درصد را حفظ کرده و واقعیت میدانی نیز نشان میدهد که حتی در موضوع موشک و منطقه با بازیابی قدرت حزبالله لبنان، ایران وضعیت توانمندتری نسبت به گذشته از خود بروز داده است. یا اینکه مقاومت اسلامی عراق وارد عملیاتهایی شد که تا به حال نشده بود. نمونه آن انهدام سامانه سی رام مستقر در سفارت آمریکا در بغداد یا حمله به پایگاه ویکتوریا آمریکا در عراق، اما سطح سومی که باید مورد توجه قرار داد ناظر به آینده است. از آنجا که تا الان اهداف تاکتیکال که واقعبینانه بودن آن نیز محل سؤال است، محقق نشده و به نتایج راهبردی هم نرسیده است؛ این تصور وجود دارد که طی هفتههای آتی دشمن به تصعید تنش مبادرت کند تا از شکست فاجعهبار جلوگیری کند.
در صورت ادامه درگیریها، سناریوهای محتمل برای آینده جنگ میان ایران از یک سو و آمریکا و اسرائیل از سوی دیگر چیست؟
پیش از هر چیز باید گفت که ایران نشان داده برای هر سناریویی آمادگی کامل دارد. اگر دشمن بنا را بر آتشبس بگذارد، ایران مواضع خود را قبلاً در این خصوص اعلام کرده و شروط را مطرح کرده است، اما اگر دشمن بخواهد با یک روایت پیروز از میدان خارج شود و به نوعی نشان دهد که از سر استیصال به سراغ آتشبس نرفته ممکن است با هدف دستیابی به یک هدف تاکتیکی یا یکی از اهداف راهبردی اقدام به تصاعد تنش کند که البته ایران برای همه این سناریوها کارتهای بازی مهمی دارد که میتواند بازی طرف مقابل را تغییر دهد.
آخرین مطلبی که میتوان در این مورد عنوان کرد این است که دو متغیر مهم برای سناریوهای آینده مطرح است یکی زمان و چگونگی آتشبس که بسیار اهمیت دارد و متغیر دوم هم آینده تنگه هرمز است، چه در دوره جنگ چه در دوره پساجنگ؛ ما این دو مقوله را باید تعیین تکلیف کنیم و اساساً این دو متغیر فوقالعاده در شکلگیری سناریوهای آینده مهم است به تعبیری نمیشود در مورد هیچ سناریویی صحبت کرد مگر اینکه به این دو بحث بپردازیم.
نوع واکنش نظامی ایران در برابر حملات آمریکا و اسرائیل بر چه منطق راهبردی استوار است؛ بازدارندگی محدود یا ورود به یک تقابل گستردهتر؟
قطعاً گزینه دوم با یک تبصره در دستورکار ایران است. یعنی ایران انتخاب کرده با مزیتهایی که جغرافیا در اختیارش قرار داده است در یک تقابل گستردهتر وارد شود. این اقدام با هدف برهم زدن محاسبات دشمن است، البته با یک تبصره و آن اینکه شدت عمل ایران وابسته به اقدام طرف مقابل است. به این معنا که اگر طرف مقابل گزینه آتش بس پایدار را مطرح کند ایران رفتار خود را در آن چهارچوب مدیریت میکند. منتهی ایران این گزینه را به جد دنبال میکند که پشیمانی طرف مقابل برای حمله به ایران ثابت شود و به نوعی بازدارندگی ایران تثبیت شود.
این نشان میدهد که ایران به دنبال آن نیست که جنگ را به یک جنگ وجودی یا بازی با حاصل جمع صفر تبدیل کند اما محکم هم ایستاده و میجنگد تا بازدارندگی شکل بگیرد.
در این زمینه باید سه نکته کلی را در نظر بگیریم: نکته اول، اینکه شما ببینید نوع تاکتیک مبارزاتی ایران و استراتژی جنگی ایران به نحوی است که سه مسأله کلان را رقم بزند. مسأله اول به سه روند تقسیم میشود که به دلیل نوع تاکتیک و استراتژی ایران شکل گرفته است. این سه روند عملاً فضایی را ایجاد کرده که به زیان طرف مقابل است و باعث شده گذشت زمان از این نظر به نفع ایران و به ضرر طرف مقابل باشد. اولین روند بحث تنگه هرمز است که اگر تنگه کوتاه مدت بسته بماند اتفاق خاصی را در انرژی و موجهای کوتاه مدت ایجاد میکند اما اگر بسته شدن تنگه طولانیتر شود شاهد آن خواهیم بود که اوضاع بازار برای حداقل 15 محصول راهبردی در دنیا دچار چالش خواهد شد. در حال حاضر ۱۵ محصول بزرگ از تنگه عبور میکنند و هر کدام حداقل ۱۰ درصد از کل آن محصول را در بازار جهان تأمین میکنند. یکی از این محصولات نفت و فرآوردههای آن مثل گازطبیعی، گاز مایع و ال ان جی است و محصولات مهم دیگری نیز وجود دارد. اگر نفت عبوری از تنگه هرمز نزدیک به ۳۰ درصد کل صادرات جهانی نفت را شامل میشود، 14 محصول راهبردی دیگر نیز وجود دارد که باید از تنگه عبور کند و اینها حداقل هر کدام 10 درصد بازار را تأمین میکنند.
لذا بسته بودن میان مدت تنگه مشخصاً در این زمینه یک شوک بزرگ و فراتر از مسائل کوتاه مدت رقم خواهد زد و یک رویداد بزرگ بنیادین در بازارهای جهانی خواهد بود. روند دوم این است که ایران در نوع حملات موشکی طوری بود که پدافند طرف را دچار آسیب کرد. این آسیب در دو سطح است: یک سطح مربوط به رادار، رصد و ردگیری است و سطح دوم، ذخایر موشکی دشمن برای ردگیری و دفع حمله است. ما از لحاظ رادار تقریباً نیمی از سامانههای تاد در منطقه را دچار نابودی و انهدام کامل کردیم و کار به جایی رسیده که آمریکا آخرین سامانه تاد را که در کره جنوبی مستقر بود وارد منطقه میکند و الان کره جنوبی بی دفاع شده است. یا اینکه آمریکا به استرالیا فشار وارد کرده است تا رادار هواپیمایی خود را در سرزمینهای اشغالی مستقر کند. شاهد مثال این نیاز این است که حملات اخیر موشکی ایران به سرزمینهای اشغالی در شرایطی صورت گرفت که طرف مقابل حتی نتوانست آژیرهای هشدار مرگ را به صدا درآورد. حتی بعضاً پیش آمده که آژیر در مناطق اشتباه به صدا درآمده و موشک در منطقه دیگری اصابت کرده که این حاکی از وارد آمدن آسیب جدی به سامانه های رهگیر و ردگیر آنهاست. به اذعان خود آنها تا حدود 70 درصد رهگیری انجام میشود و با تداوم حملات ایران ممکن است تا دو هفته دیگر وضعیت به نحوی شود که کاملاً سپر پدافندی از بین برود.
روند سوم بحث نقطه شکست کشورهای حاشیه خلیج فارس است. نقطه شکست آنها به مسائل مالی و سرمایه گذاری خارجی متصل است و این سرمایه گذاری به مثابه فونداسیون این کشورهاست و اگر این فرار سرمایه فعلی تداوم یابد میتوان گفت کل این ساختمان نابود می شود.
پس اولین مسأله این است که در هر سه مورد این روند وضعیت طرف مقابل دو هفته بعد بدتر از امروز خواهد بود، لذا گذشت زمان به ضرر دشمن است. دومین نکته در مورد اینکه چرا ایران تقابل گستردهتر را انتخاب کرده، این است که ایران عمق و محدوده جغرافیایی نبرد را تعریف میکند نه طرف مقابل؛ یعنی طرف مقابل جنگ را شروع کرد اما این ایران بود که ابتکار تنگه هرمز را به دست گرفت، این ایران بود که منطقه را درگیر و تعریف کرد که در هر مقطع زمانی و در هر عملیات، کدام بخش از منطقه درگیر شود. در مواقعی ایران تشخیص می دهد عربستان را از آتش دور نگه دارد، در مواقعی تشخیص می دهد پایگاه آمریکایی در عربستان را هم هدف قرار دهد. در مواقعی اردن را از جنگ دور نگه میدارد و در مواقعی تشخیص می دهد باید به پایگاه های آمریکا در اردن حمله شود. تعریف میدان نبرد در اختیار ایران است و نشان داد کاملاً اراده موردی دارد و مسائل ملاحظات سیاسی، امنیتی و غیره هم باعث نمیشود رفتار ایران کاملاً مقید شود.
از لحاظ عمق و شدت هم این ایران است که عمق و شدت عملیات را تعریف میکند، این یعنی وقتی رژیم صهیونیستی به پالایشگاه ما حمل کرد و خواست زمین و موضوع بازی را خودش تعریف کند، نوع واکنش ایران به نحوی بود که آمریکا با اقدام رژیم صهیونیستی مخالفت کرد و بعد از آن این اتفاق از سوی رژیم رخ نداد که بخواهد به پالایشگاههای ایران حمله کند. لذا میتوان گفت حداقل تا امروز عمق عملیات هم در اراده و ابتکار ایران است. اما مسأله سوم، چرا ایران جنگ را گسترده کرد این بود که ما یک قاعده تعریف کردیم و این را برای طرف مقابل هم جا انداختیم و آن ایجاد تعادل و موازنه در سطح فعلی نبرد است. درباره این تعادل و موازنه در سطح نبرد که در سطوح کلان شکل گرفته می توان گفت، اقدام متقابل ما در هدف قراردادن اهداف مشابه است. اساساً تعادلی که ایران ایجاد کرده مهمترین فشار را بر رفتار طرف مقابل داشته و به تعبیر خودش نتوانسته درهای جهنم را روی ایران باز کند، چرا که به این درک رسیده اگر اقدام اینچنینی صورت دهد بقیه نیز در همان سطح مورد هدف قرار خواهد گرفت. یعنی ایران از لحاظ استراتژی نظامی توانست با این تعادل، بقای ایران را ضمانت کند. پس قطعاً باید گفت ایران به صورت مهندسی شده و هوشمندانه به سمت تقابل گستردهتر حرکت میکند

