گزارش «ایران» از امدادگرانی که یک لحظه از نجات جان مردم غافل نمیشوند
شجاعان در قلب آتش
گروه اجتماعی
جنگ است و مراکز مسکونی، آموزشی و حتی درمانی هم از حملات دشمن صهیونی - آمریکایی در امان نیستند. در این شرایط نیروهای امدادگر یک لحظه میدان کمکرسانی را خالی نکردهاند. امدادگران از گروههای مختلف از خانه و خانواده خود جدا شدهاند تا کسانی را که در میانه آتش و ویرانی در خانههایشان گرفتار میشوند از خطر برهانند. فقط چند دقیقه بعد از هر حمله این جان برکفان در صحنه حاضر میشوند تا در کمترین زمان ممکن افرادی را که در معرض خطر هستند، از صحنه دور کنند.
فائق عبداللهزاده مدیر عملیات پهنه مرکزی جمعیت هلال احمر تهران که از همان روز اول در عملیاتها حاضر بوده، با تشریح ابعاد عملیاتهای امداد و نجات در مناطق بحرانی به «ایران» میگوید: «تیمهای تخصصی از سراسر کشور به تهران آمدهاند و به صورت ۲۴ ساعته آمادهباش هستند. در کنار افراد متخصص، تیمهای «آنست» نیز همراه با سگهای زندهیاب خود از شهرستانهای دیگر حضور دارند.»
عبداللهزاده توضیح میدهد: «تیمهای عملیاتی به صورت دورهای از استانهای مختلف کشور اعزام و جایگزین میشوند تا روند تجسس و امدادرسانی بدون وقفه و با توان تازه دنبال شود. نیروهای حاضر در منطقه در بخشهای تخصصی آواربرداری، تیمهای «آنست» (سگهای تجسس و زندهیاب)، کمکهای اولیه و کار با دستگاههای زندهیاب پیشرفته فعالیت میکنند.»
به گفته مدیر عملیات پهنه مرکزی جمعیت هلال احمر، بسیاری از جانفشانیهای امدادگران خیره کننده است. او میگوید: «ایثارگری در اینجا معنای متفاوتی دارد؛ در موردی شاهد بودیم که هنگام سقوط سنگ از ارتفاع، امدادگر برای جلوگیری از آسیب دیدن مصدوم، خود را سپر کرد و نگذاشت سنگ به بدن مصدوم برخورد کند تا جان انسانی را نجات بدهد که در نتیجه این عمل خودش آسیب دید و دستش از چند ناحیه شکست اما اجازه نداد مصدوم آسیب بیشتری ببیند.»
هدف قرار دادن پایگاههای امدادی نشانه درماندگی دشمن
میلاد رسولنژاد رئیس جمعیت هلال احمر منطقه ۱۹ تهران، در گفتوگو با «ایران» با اشاره به پیوند ناگسستنی خانوادهاش با فرهنگ ایثار و شهادت میگوید: «پدرم جانباز ۶۰ درصد است و عمویم هم شهید شده، خودم و همسرم هر دو داوطلب جمعیت هلال احمر هستیم و از ابتدای جنگ رمضان در صحنه حضور داریم. یک دختر ۷ ساله هم دارم. دخترم که یکی از اعضای غنچههای هلال است با وجود سن کم، با لباس فرم هلال احمر در کنار ما حضور مییابد و اشتیاق زیادی برای بازی با کودکان آسیب دیده و آرامش بخشیدن به آنها دارد.»
او که متولد ۱۳۷۲ و جوانترین رئیس جمعیت مناطق هلالاحمر است، فعالیت خود را از ۱۴ سال پیش آغاز کرده و اکنون در منطقه ۱۹ تهران سکاندار عملیاتهای امدادی است.
رسولنژاد با تأکید بر اینکه جنایات اخیر دشمن در هدف قرار دادن مراکز امدادی، فقط عزم نیروهای هلال احمر را برای خدمترسانی صادقانه به مردم استوارتر میکند، میگوید: «پدرم که هشت سال در جبهههای جنگ زیر توپ و تفنگ ایستادگی کرد، همیشه به من توصیه میکند که امروز نوبت شماست تا در این برهه حساس و زیر حملات دشمن، در کنار مردم بمانید و به آنها کمک کنید.»
او با یادآوری یکی از تلخترین صحنههای عملیاتی میگوید: «در یکی از مأموریتها، پیکر دختر بچهای را از زیر آوار بیرون کشیدیم. آن لحظه گویی تمام دردهای عالم بر سرم ریخت. اینها واقعیتهای تلخی است که ما هر روز با آنها مواجهیم. اینکه دشمن پایگاههای امدادی ما را هدف قرار میدهد، نشان دهنده اوج ضعف و درماندگی آنهاست. آنها گمان میکنند با این حملات ما عقب مینشینیم، اما نمیدانند که این جنایات فقط آتش خشم و اراده ما را برای خدمت به مردم عزیز ایران بیشتر میکند.»
روایت بانوی امدادگر از پساانفجار در تهران
سهیلا فرزین، سرتیم تیمهای «سحر» (سفیران حمایتهای روانی) جمعیت هلالاحمر که ۲۹ سال دارد، از همان روز اول حملات وحشیانه دشمن در بخش امدادهای روانی در صحنههای مختلف حاضر بوده و فقط دو روز آن هم برای بردن مادر سالمند و بیمارش به شهرستان مجبور به ترک صحنه جنگ شده است. او میگوید: «در کل تهران حدود ۴۰۰ نفر در قالب تیمهای سحر داریم که هر تیم ۱۴ تا ۱۵ عضو اصلی دارد. همگی آمادهاند تا به محض بروز حادثه، برای حمایت روحی از مردم بویژه زنان و کودکان اعزام شوند. تخصص و تعهد امدادگران نه برای روزهای خوش، بلکه دقیقاً برای چنین برهههای بحرانی است تا مانع از فروپاشی روحی آسیبدیدگان شوند.»
او با اشاره به یکی از مأموریتهای ویژه خود در مراکز بهزیستی توضیح میدهد: «پس از حملات دشمن به نقاطی از تهران، مأموریت یافتیم تا به یکی از مراکز نگهداری کودکان بیسرپرست برویم. حدود ۴۸ کودک در آنجا حضور داشتند که برای در امان ماندن از خطر انفجار به محوطه حمام مرکز برده شدند، این بچهها بشدت از صدای انفجارها ترسیده بودند. تیمهای روانشناسی و امدادی ما با اجرای برنامههای بازی و گفتوگوهای هدفمند، تلاش کردند فضای رعب و وحشت را به آرامش تبدیل کنند. دیدن لبخند دوباره این کودکان در میانه جنگ، بزرگترین انگیزه برای ادامه مسیر ماست.»
این امدادگر جوان به دشواریهای کار ستادی و آمارگیری در شرایط جنگی نیز اشاره میکند و میگوید: «ساختمان اداری ما در نزدیکی مناطق حساس قرار داشت و حتی دستور تخلیه نیز صادر شده بود؛ با این حال، تا پنج روز در محل کار ماندیم تا گزارشها و آمار مصدومان و شهدا را به صورت لحظهای ثبت و وارد سیستم کنیم. صدای انفجارها کاملاً شنیده میشد، اما احساس وظیفه اجازه نمیداد سنگر اطلاعرسانی و ثبت وقایع را خالی کنیم.»
او با تمجید از همکاران عملیاتی خود میگوید: «خستگی را شاید بشود در چشمان نیروها دید، اما وقتی کنار هم جمع میشوند، با شوخی و حفظ روحیه، اجازه نمیدهند فضای ناراحتکننده حاکم شود.»
لنز دوربین، اشک کودکان را به لبخند تبدیل میکند
بهنام ابوالقاسمی امدادگر، مستندساز و عکاس با سابقه جمعیت هلال احمر، درباره حضور شبانهروزی در خط مقدم نبرد و آواربرداری به «ایران» میگوید: «از فاجعه زلزله بم تا امروز در میانه بحرانها حضور دارم. در کنار عملیات نجات، روایتگری تاریخ را نیز برعهده دارم. با شنیدن خبر حمله، سریع سوار موتورسیکلت میشوم تا از جمله اولین نفراتی باشم که برای امدادرسانی و در کنارش به تصویرکشیدن تاریخ به منطقه میرسد.»
ابوالقاسمی که ۴۲ ساله است و حدود ۲۰ سال سابقه داوطلبی در جمعیت را دارد، از اولین ساعات آغاز تهاجم، از آذربایجان غربی تا تهران آمده تا در ساعت ۴ صبح دومین روز جنگ، در میدان حاضر باشد.
این امدادگر و مستندساز با اشاره به ویرانیهای مجتمع مسکونی رسالت، از لحظات سختی میگوید که نباید احساسات بر کار حرفهای غلبه کند: «در میان آوارها، وقتی عروسکها و اسباببازیهای بچهها را پیدا میکردیم، فضا بشدت سنگین میشد. در آن لحظات، دوربین عکاسی برای من تبدیل به ابزاری برای امداد روانی میشد. از بچههای ترسیده عکس میگرفتم و روی صفحه نمایش به آنها نشان میدادم و میگفتم که ببین چقدر قشنگ افتادی، اگر گریه کنی عکست بد میشود. همین بهانه کوچک، لبخندی را بر لبانشان مینشاند و کمی آرامشان میکرد.»
ابوالقاسمی با انتقاد از برخوردهایی که مانع ثبت وقایع میشود، تأکید میکند که سختی کار فقط آواربرداری و دیدن صحنههای فجیع نیست، بلکه پاسخ به این سؤال تکراری است که چرا عکاسی میکنی؟: «متأسفانه هنوز جایگاه خبرنگار و عکاس در بحران به درستی درک نشده است. وقتی فضا آرام میشود، همه نهادها دنبال عکسهای خوب از ایثارگریها هستند، اما در حین حادثه، اجازه ثبت حقیقت را نمیدهند. ما میراثدار نگاه شهید آوینی و بزرگانی چون آلفرد یعقوبزاده هستیم و میخواهیم پایداری این مردم را در تاریخ ثبت کنیم.»
بخشی از زندگی این امدادگر، رابطه عاطفی او با مادرش است. او که پدرش را در کودکی از دست داده، تنها تکیهگاه مادری است که نگران فرزندش است.
ابوالقاسمی میگوید: «مادرم میدانست که من نمیتوانم در خانه بمانم و حتماً راهی تهران میشوم. این زندگی من است که از ۱۸ سالگی و زلزله بم با حادثه گره خورده است. برای اینکه مادرم متوجه خستگی و بیخوابیام نشود، کمتر تماس میگیرم و بیشتر پیامک میدهم تا صدای لرزان یا خستهام او را نگران نکند، گاهی فقط یک جمله میگویم که حالم خوب است و او هم جواب میدهد الهی شکر، من هم خوبم.»

