غروب خورشیدِ روح
وداع با رهبرم، پدرم آیتالله سیدعلی خامنهای
سیدمسرت پروین الصفوی الموسوی
استاد ادبیات دانشگاه کشمیر
امروز امت اسلام یتیم شد. ما نه تنها یک رهبر، یک امام یا یک سیاستمدار، بلکه پدر معنوی خود را از دست دادیم. چشمان ما امروز اشک و خون میگریند. تمام امت دردی بیپایان را تجربه میکند، اما درد من عمیقتر و شخصیتر است؛ چرا که رابطه من با او چیزی فراتر از اعتقاد، و یک پیوند قلبی و عاطفی بود.
از کوچههای کشمیر تا مسجد تهران: پیوندی ابدی
روزهایی را به یاد میآورم که کودکی خردسال بودم و رهبر معظم به زادگاهم، کشمیر، سفر کرده بودند. در محیط خانه ما تاریخی امامبارگاه (حسینیه) است که اجداد ما وقف کردند. وقتی خودروی ایشان توقف کرد، من از پشت شیشه با فرزندشان بازی میکردم. آن زمان نمیدانستم شخصیتی که درون آن خودرو نشسته، روزی پناهگاه روح من خواهد شد. سپس هنگامی که ایشان به زیارت جد بزرگوارم، میرسید شمسالدین عراقی (ره) آمدند، باز هم من آنجا بودم و در کمال معصومیت با فرزندشان بازی میکردم. زمان گذشت و من در کلاس ششم پدرم را از دست دادم، اما دست تقدیر برای من سرنوشتی دیگر رقم زده بود.
معجزه دانشگاه تهران و تجلی نور الهی
بزرگترین نقطه عطف زندگی من زمانی بود که برای مقطع دکتری در رشته مطالعات اسلامی در دانشگاه تهران پذیرفته شدم. یک روز در مسجد دانشگاه مشغول نماز ظهر بودم که ناگهان رهبرم، امامم، به صورت سرزده وارد شدند. ایشان از درب بخش بانوان وارد شدند؛ چهرهشان همچون فرشتهای میدرخشید، گویی نوری الهی بر زمین فرود آمده بود. وقتی ایشان به ما دانشجویان سلام کردند، نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم. هنگامی که سخنرانی کردند و خاطرات دوران دانشجویی خود را بازگو نمودند، صدای هقهق گریه من بلند شد. دوربینهای رسانهها روی من زوم کردند و آن صحنه از تمام شبکههای خبری پخش شد. فردای آن روز وقتی به بازار رفتم، همه مرا میشناختند و میگفتند: «این همان دختری است که در حضور رهبر زار میزد». آن دیدار سرزده برای من یک معجزه بود؛ اگر آن حضور ناگهانی نبود، شاید هرگز نمیتوانستم از چنین فاصله نزدیکی پدر معنویام را زیارت کنم. امروز قلبم پارهپاره است. او برای من تنها یک رهبر نبود، بلکه بخشی از وجودم بود. هنوز هم آن لبخند و آن چهره نورانی در برابر چشمانم است و تا دم مرگ فراموشش نخواهم کرد. ای پدر مهربانم، ای رهبرم! یادت همیشه بر سجاده قلبم زنده خواهد ماند.

