نگاه راهبردی آیتالله خامنهای به وحدت اسلامی و تأثیر آن بر ژئوپلتیک خاورمیانه
سید رسول موسوی
دیپلمات پیشین
نگاه آیتالله سید علی خامنهای به مسأله وحدت جهان اسلام از آغاز بر یک تمایز مهم استوار بود: تمایز میان دولتها بهعنوان بازیگران رسمی نظام بینالملل و ملتها بهعنوان حاملان اصلی هویت، اراده و پویایی اجتماعی. در این چهارچوب، وحدت اسلامی صرفاً پروژهای دیپلماتیک یا مبتنی بر توافقات میان دولتها تعریف نمیشد، بلکه ریشه در لایههای اجتماعی، مردمی و سازمانیافته داشت. البته دولتها در این هندسه فکری حذف نمیشوند و جایگاه خود را دارند، اما تأکید اصلی بر ظرفیتهایی است که در بطن جوامع شکل میگیرد و در قالب نیروهای مقاومت و آنچه از آن به عنوان «جبهه مقاومت» یاد میشود، تجلی مییابد.
بر همین مبنا اگر تحولات اخیر منطقه را در این چهارچوب تحلیلی قرار دهیم، دشوار است که آنها را نشانهای از یک چرخش بنیادین در مسیر راهبردی جمهوری اسلامی تلقی کنیم. آنچه رخ داده، بیش از آنکه بیانگر تغییر در اصول باشد، بازتابی از پیچیدهتر شدن شرایط و ضرورت انطباق در سطح اجراست. استمرار رویکرد پیشین، با همه اقتضائات جدید، همچنان محتملترین سناریو به نظر میرسد.
بیتردید دولتها واقعیتی انکارناپذیر در نظام بینالمللاند و هیچ راهبرد منطقهای بدون در نظر گرفتن رفتار و تصمیمات آنها قابل فهم نیست. با این حال، تجربه رخدادهای اخیر نشان داده است که برخی کشورهای منطقه با در اختیار گذاشتن پایگاههای نظامی به ایالات متحده، در عمل در تقویت نقش حمایتی از رژیم صهیونیستی مشارکت داشتهاند. این مشارکت نهتنها در اقدامات علیه ایران، بلکه در مواجهه با واکنشهای دفاعی تهران نیز قابل مشاهده بوده است. چنین وضعیتی نشان میدهد که تکیه صرف بر تعاملات دولتمحور نمیتواند تضمینکننده امنیت و منافع راهبردی باشد.
در این بستر، انتظار تغییرات فوری و بنیادین در صحنه میدانی منطقه چندان واقعبینانه نیست. جمهوری اسلامی ایران با شرایط دشواری مواجه است، اما این دشواریها لزوماً به معنای انسداد راهبردی نیست. آنچه در مقطع کنونی اهمیت مییابد، بازسازی و ساماندهی ظرفیتهای نظام سیاسی بر اساس چهارچوبهای پیشبینیشده در قانون اساسی و اتخاذ تصمیمات راهبردی متناسب با تحولات اخیر است. عبور از شرایط پیچیده، بیش از هر چیز نیازمند انسجام درونی و بازتعریف سازوکارهای اجرایی در چهارچوب همان اصول تثبیت شده است.
در عین حال، تحولات اخیر میتواند برای دولتهای منطقه نیز حامل پیام باشد. انتظار میرود این دولتها نسبت به واقعیتهای ژئوپلتیکی منطقه با دقت بیشتری بنگرند و پیامدهای همسویی با سیاستهای مداخلهگرانه را در محاسبات خود لحاظ کنند. برداشت غالب در تحلیلهای موجود این است که هدف نهایی چنین سیاستهایی، تثبیت برتری رژیم صهیونیستی در منطقه است؛ رژیمی که در تعامل راهبردی با ایالات متحده، هر یک دیگری را بهعنوان ابزاری برای پیشبرد اهداف ژئوپلتیکی خود به کار میگیرد. در چنین معادلهای، بازیگران منطقهای اگر فاقد درک دقیق از جایگاه خود باشند، ناخواسته در زمین رقابتهای بزرگتر تعریف خواهند شد.
همانگونه که انقلاب اسلامی در داخل کشور بر دوش مردم استوار بوده، در سطح منطقه نیز عنصر مردمی نقش تعیینکننده دارد.
بنابراین انتظار تغییر اساسی در ماهیت مردمی این رویکرد در خارج از مرزها چندان موجه نیست. عنصر مردم، نه یک مؤلفه تاکتیکی، بلکه بخشی از هویت راهبردی این نگاه است.
در سطح کلان، تغییر بنیادینی در این رویکرد قابل تصور نیست، زیرا اصول و اهداف همچنان پابرجا هستند. با این حال، در سطح سازماندهی و شیوههای اجرایی، تغییرات اجتنابناپذیر خواهد بود. ممکن است در گذشته ساختار و آرایش مشخصی در سازماندهی نیروهای مقاومت وجود داشته باشد، اما اکنون توجه بیشتری به مرکزیت، هماهنگی و بازساماندهی این شبکه معطوف خواهد شد. به بیان دیگر، شکل و روشهای عمل میتواند دگرگون شود، اما اصل راهبرد بازدارندگی و حمایت از محور مقاومت تداوم خواهد داشت.
در نهایت، تا زمانی که پیام و اهداف انقلاب اسلامی حفظ شود، انتظار تحول بنیادین در جهتگیریها وجود ندارد؛ آنچه تغییر خواهد کرد، شیوهها و اشکال مبارزه و کنش در میدان است، نه مبانی و مقصد راهبردی.

