دوران عبدالحمید دوم
تا پایان قرن نوزدهم، تقریباً تمامی واحدهای سیاسی مهم جهان اسلام، از اندونزی تا شمال نیجریه، تحت نوعی از کنترل اروپایی قرار داشتند. آنهایی که از اشغال مستقیم رهایی یافته بودند - ایران، امپراطوری عثمانی، افغانستان و مراکش - حاکمیت خود را در نتیجه کنترل اروپایی بر اقتصادشان محدود یافته دیدند. سلطه کشورهای اروپای غربی بر سرزمینهای اسلامی، معضلی بزرگ برای مسلمانان ایجاد کرد؛ چرا جامعه اسلامی چنین شکستهایی را از دست کافران متحمل شد؟ اجماع عمومی مسلمانان بر این بود که پیام الهی که به پیامبر وحی شده بود، همچنان معتبر و صحیح است. اسلام خود ناقص یا معیوب نبود؛ بلکه خطا از مسلمانان بود و از ناتوانی آنان در پیروی از فرمانهای خداوند ناشی میشد. در این دیدگاه، کنار گذاشتن شریعت به سود قانون اساسی سکولار و قوانین ساخت بشر، نشانهای از اشتباهات نخبگان تحصیلکرده در غرب بود؛ کسانی که معتقد بودند پذیرش مشتاقانه نهادهای بیگانه نه تنها جامعه را نجات نداد، بلکه سقوط آن را نیز تسریع کرد. اما دانشمندان فرانسوی تنها هدف انتقاد نبودند. روشنفکران و فعالان سیاسی مسلمان استدلال میکردند که رفتارهای اسلامی دچار انحطاط شده و از مسیر حقیقی که در وحی آمده بود، منحرف شده است. در این فضای خودانتقادی، جریانی از واکنش علیه پذیرش شیوههای اروپایی پدید آمد که با بازتأکید بر ارزشهای اسلامی همراه بود. این جریان بهویژه در مصر برجسته بود؛ جایی که حرکتی فکری و پژوهشی شکل گرفت تا اصول بنیادین اسلام را دوباره کشف کند و چگونگی کاربرد آنها در جهان در حال تغییر قرن بیستم را توضیح دهد.
عبدالحمید دوم (۱۸۷۶–۱۹۰۹) واپسین سلطان عثمانی بود که سلطنتی با قدرتی نامحدود در دست داشت. تنها دو سال پس از تکیه بر تخت قدرت، قانون اساسی را که به آن پایبند بود به حالت تعلیق درآورد و کنترل دستگاه حکومتی را از دیوانسالاران بازپس گرفت و به دربار سلطنتی منتقل کرد تا پایههای حکومت خود را محکم سازد. سلطنت سیوسه ساله او - که از نظر مدت، سومین سلطنت در تاریخ دودمان عثمانی به شمار میرود - با ترکیبی سنجیده از اصلاحطلبی و محافظهکاری آغاز شد، اما با واکنش علیه نهادها و اندیشههای اروپایی به پایان رسید. سلطان با بهرهگیری از اختیارات گسترده دولت مرکزی، محدودیتهای شدیدی بر فعالیتهای سیاسی و فکری اتباع عثمانی تحمیل کرد. این واکنش، پاسخی بود به پذیرش یکپارچه اصلاحات غربی و همزمان تأکیدی بر میراث اسلامی امپراطوری عثمانی بود. برخلاف سکولاریسم دوران تنظیمات، او خود را در پرتو نشانههای خلافت میدید و تلاش میکرد رضایت نهادهای دینی را جلب نماید.
عبدالحمید همچنین بر ایده عثمانیگرایی که بر پذیرش برابری تمامی ادیان استوار بود، سایه افکند و به جای آن، آموزه پاناسلامیسم را برگزید. این آموزه با تأکید سلطان بر جایگاه خود بهعنوان خلیفه و ادعای او در نقش «حامی مسلمانان در سراسر جهان» پیوندی ناگسستنی داشت. اندیشه احیای امت اسلامی تحت لوای یک خلیفه واحد، شاید تحقق عملی چندانی نمییافت، اما بهرهبرداری عبدالحمید از این مفهوم، موقعیت او را تقویت کرد و توجه جهانیان را به امکان رهایی از سلطه اروپاییان از طریق تجدید همبستگی اسلامی جلب نمود. پاناسلامیسم همچنین به ابزاری دیپلماتیک بدل شد؛ سلطان میتوانست با نشان دادن نفوذ خود بر میلیونها مسلمان مستعمرات اروپا، در مذاکرات با قدرتهای استعماری چون بریتانیا، فرانسه و روسیه، امتیازاتی کسب کند.

