صدای بیصدایان
چارلز دیکنز استاد توصیفهای زنده و خالق دنیایی بود که هنوز نفس میکشد
الهه دره شامی
روزنامهنگار
چارلز دیکنز، نه تنها داستان گفت، بلکه با نوشتههایش زخمهای پنهان جامعه انگلستان دوران ویکتوریایی را آشکار کرد و آیینه تمامنمای لندن صنعتی و پرتلاطم آن زمان شد. سبک نویسندگی دیکنز چنان متمایز و تأثیرگذار است که امروز برای توصیف فضاهای پر از تضاد طبقاتی، شخصیتهای اغراقشده و نقدهای اجتماعی تیز، واژه «دیکنزی» را به کار میبریم.
زندگی پرتلاطم
چارلز دیکنز، ۷ فوریه ۱۸۱۲ در انگلستان چشم به جهان گشود. پدرش به دلیل بدهی مالی به زندان افتاد و چارلز ۱۲ ساله بود که مجبور شد مدرسه را رها کند و در کارخانه واکسزنی کفش به کار سخت و طاقتفرسا مشغول شود. این تجربه تلخ کودکی، بعدها به یکی از مهمترین منابع الهام او تبدیل شد و ردپای آن را در بسیاری از آثارش میتوان دید؛ از جمله در سرنوشت الیور تویست یا دیوید کاپرفیلد. پس از آزادی پدر، چارلز دیکنز توانست تحصیل را ادامه دهد و خیلی زود به روزنامهنگاری روی آورد. در ۲۰ سالگی به عنوان گزارشگر پارلمان و سپس نویسنده ستونهای طنز در مطبوعات لندن شناخته شد. دیکنز تا پایان عمرش، چهارده رمان بلند، چندین مجموعه داستان کوتاه و مقالات بیشمار نوشت و سرانجام ۹ ژوئن ۱۸۷۰ بر اثر سکته در ۵۸ سالگی درگذشت. پیکرش در گوشه شاعران کلیسای وستمینستر به خاک سپرده شد؛ جایی که شایسته یکی از تأثیرگذارترین نویسندگان عصر ویکتوریا بود.
ترکیبی از طنز، واقعگرایی و نقد اجتماعی
آنچه قلم چارلز دیکنز را از دیگران متمایز میکند، سبک منحصربهفرد اوست که ترکیبی استادانه از واقعگرایی اجتماعی، طنز گزنده، هجو، شخصیتپردازی زنده و زبان توصیفی غنی است. دیکنز روزنامهنگار بود و این حرفه را هرگز فراموش نکرد؛ نوشتههایش پر از جزئیات دقیق زندگی روزمره مردم عادی، خیابانهای لندن، کارخانهها، دادگاهها و یتیمخانههاست. او با چشمانی تیزبین به جامعه نگاه میکرد و آنچه را میدید بدون پردهپوشی روایت میکرد. یکی از برجستهترین ویژگیهای سبک او، استفاده گسترده از هجو و طنز است. دیکنز با خنده، جامعه آن روزها را به چالش میکشید. او شخصیتهایی خلق میکرد که گاهی به مرز کاریکاتور میرسیدند؛ مانند آقای میکابر در «دیوید کاپرفیلد» که همیشه امیدوار است «چیزی پیش بیاید»، یا اوریا هیپ که با تواضع ساختگی و دستهای مرطوب و سردش نماد ریاکاری و طمع است. این طنز، اغلب تلخ و گزنده بود و هدفش افشای فساد، نابرابری طبقاتی و بیعدالتیهای سیستماتیک انگلستان بود. دیکنز اغلب با خنده آغاز میکرد و خواننده را به دلِ دردهای جامعه میبرد. شخصیتهایش معمولاً کاراکترهای تخت و اغراقشده هستند؛ مثلاً آقای جینگل در «یادداشتهای پیکویک» با رفتارهای عجیب و غریبش. این اغراق، نه ضعف، بلکه ابزار قدرتمند نقد اجتماعی دیکنز است؛ او با بزرگنمایی عیوب، فساد و ریاکاری را به نمایش میگذارد. او همچنین گفتوگوهای بسیار طبیعی مینوشت. شخصیتهای طبقات پایین با لهجه و گویش واقعیشان حرف میزنند یا لهجه لندنی عامیانه و این کار، نوشته را زنده و معتبر میکند. در کنار آن، از هجو و کاریکاتور بهره میبرد؛ مثلاً در «خانه غمزده»، وکلا و سیستم قضایی را چنان مسخره میکند که خواننده، هم میخندد و هم خشمگین میشود. دیکنز به ندرت به عمق روانشناختی شخصیتها نفوذ میکرد؛ بیشتر بر رفتار بیرونی، عادتها و نشانههای ظاهری تمرکز داشت. این انتخاب، عمدی بود؛ او میخواست جامعه را از بیرون نشان دهد، نه اینکه ذهن تکتک افراد را کاوش کند. شخصیتهایش اغلب نماد یک صفت یا یک طبقه اجتماعیاند: اسکروج نماد خسیسی، فگین نماد فسادِ زیرزمینی یا خانم جلیبی نماد ریاکاری. دیکنز استاد توصیفهای حسی و تصویری نیز بود. صفحات او پر از بو، صدا، رنگ و بافت است. مثلاً مه غلیظ لندن و سرمای استخوانسوز، خواننده را بلافاصله به دل فضای داستان «سرود کریسمس» میبرد. او از جملات بلند و پیچیده استفاده میکرد، اما همزمان گفتوگوهای شخصیتها چنان طبیعی و زنده بودند که گویی از کوچههای واقعی لندن بیرون آمدهاند.
رمان «الیور تویست» یکی از نخستین آثار مهم ادبیات جهان است که مستقیماً به فقر شهری، یتیمخانهها و باندهای خلافکار پرداخت و تصویری تکاندهنده از زندگی زیر خط فقر لندن ارائه داد. شاید هیچ اثری به اندازه «سرود کریسمس» نتواند سبک دیکنز را خلاصه کند. این داستان کوتاه، با شخصیت اسکروج (که امروز نماد خسیس تمامعیار است)، در یک شب کریسمس، تحول اخلاقی یک انسان خودخواه را روایت میکند. دیکنز با ترکیب طنز، ترس، احساسات و پیام اخلاقی، اثری خلق کرد که نه تنها در زمان خودش، بلکه تا امروز میلیونها نفر را تحتتأثیر قرار داده و حتی به تغییر نگاه جامعه به کریسمس و خیرخواهی کمک کرد. جمله آغازین مشهور آن: «مارلی مرده بود، به یقین مرده بود.»
چرا سبک دیکنز هنوز زنده است؟
قلم او تئاتری است؛ گویی نوشتهها برای صحنه یا خوانش عمومی طراحی شدهاند (خودش هم تورهای خوانش عمومی برگزار میکرد). این انرژی، همراه با تعهد اجتماعی، باعث شده آثارش فراتر از زمان خود بمانند. او فقر را نه به عنوان آمار، بلکه به عنوان درد انسانی نشان داد؛ کودک کار را نه به عنوان مسأله اقتصادی، بلکه به عنوان موجودی زنده با احساسات نشان میداد و ضعفهای جامعه انگلستان را در
تک تک آثارش به نمایش گذاشت. قلم دیکنز مانند لندنِ ویکتوریایی است؛ شلوغ، پرجزئیات، پر از تضاد، گاهی خندهدار، اغلب تلخ، اما همیشه انسانی. خیابانهای مهآلود و کوچههای تنگ و تاریک، کارخانههای دودزا و بازارهای شلوغ، همه در نوشتههای او نفس میکشند. انگار او نه تنها نویسنده بود، بلکه یک راهنما و گردشگر شهری بود که دست خواننده را میگیرد و به دلِ قلبِ شهر میبرد؛ جایی که نور گاز با تاریکی فقر میجنگد و صدای خنده کودکان با ناله کارگران کارخانه در هم میآمیزد.
یکی از دلایل اصلی محبوبیت گسترده دیکنز، شیوه نوآورانه انتشار آثارش بود. او تقریباً تمام رمانهای بزرگش را به صورت پاورقی ماهانه یا هفتگی در مجلات و روزنامههای لندن منتشر میکرد. این روش که پیش از او هم وجود داشت، با دیکنز به اوج رسید و به یک پدیده فرهنگی تبدیل شد. هر ماه، خوانندگان با هیجان منتظر شماره جدید میماندند تا بدانند سرنوشت شخصیت محبوبشان چه میشود. این انتظار شیرین، دیکنز را به بخشی از زندگی روزمره مردم تبدیل کرد؛ گویی الیور، پیپ یا اسکروج اعضای خانوادهشان بودند.
«یادداشتهای پیکویک» که ابتدا قرار بود فقط حاشیهای بر نقاشیهای یک هنرمند باشد، با قلم دیکنز چنان جان گرفت که تیراژ مجله از چند صد نسخه به چهل هزار نسخه رسید. مردم در اسکلههای بندر منتظر کشتیهایی میماندند که شماره جدید را از لندن میآوردند؛ در نیویورک هم همینطور. وقتی نانسی در «الیور تویست» کشته شد، موجی از نامههای خشمگین و گریان به دفتر مجله رسید و خوانندگان از دیکنز التماس میکردند که او را زنده کند! این سطح از ارتباط عاطفی با شخصیتهای داستانی، پیش از دیکنز بیسابقه بود.
قلم دیکنز پر از بازیهای زبانی، تکرارهای آهنگین و عبارات بهیادماندنی بود. او عاشق تکرار برای تأکید بود؛ مثلاً در «سرود کریسمس» عبارت «مارلی مرده بود، به یقین مرده بود» با آن ریتم محکم، خواننده را از همان خط اول میخکوب میکند. یا در «داستان دو شهر» جمله آغازین مشهور «بهترین دوران بود، بدترین دوران بود...» که با تضادهای پیدرپی، موسیقی خاصی ایجاد میکند و تا امروز یکی از معروفترین آغازهای رمان در تاریخ ادبیات است. دیکنز همچنین استاد خلق پایانهایی بود که هم رضایتبخش بودند و هم خواننده را برای مدتها در فکر فرو میبردند. در بسیاری از رمانهایش، پایانها چندلایهاند: خوشی ظاهری همراه با تلنگری کوچک، یا خوشی واقعی اما با سایهای از واقعیت زندگی. مثلاً در «آرزوهای بزرگ»، دو پایان متفاوت نوشت: یکی خوش برای انتشار اولیه و یکی تلختر و واقعگرایانهتر برای نسخه نهایی. این دوگانگی نشان میدهد او چقدر به احساس خواننده اهمیت میداد و همزمان نمیخواست سادهلوحانه خوشبین باشد. خوانندگان اغلب ماهها بعد از تمام شدن کتاب، هنوز درباره سرنوشت پیپ و استلا بحث میکردند؛ بحثی که خود دیکنز را هم سرگرم میکرد.
دیکنز از کودکی عاشق تئاتر بود و خودش هم بازیگر آماتور خوبی بود. این عشق در نوشتههایش کاملاً پیداست. صحنههایش پر از حرکت، دیالوگهای سریع، ورود و خروج ناگهانی شخصیتها و اوجهای دراماتیک است؛ گویی هر فصل یک پرده از نمایشنامه است. او حتی در دستنوشتههایش برای خودش نشانه میگذاشت که کدام قسمتها را با صدای بلند یا آهسته بخواند. همین ویژگی باعث شد بعدها در خوانشهای عمومیاش، سالنها را منفجر کند. در تورهای خوانش، دیکنز تنها پشت میز نمینشست؛ لباس مخصوص میپوشید، نور صحنه را تنظیم میکرد، صدای هر شخصیت را متفاوت اجرا میکرد و گاهی آنقدر در نقش فرو میرفت که خودش هم اشک میریخت یا عرق میکرد. در یکی از اجراهای «قتل نانسی»، شدت اجرا چنان زیاد بود که پزشکش به او هشدار داد ممکن است سکته کند و در نهایت هم همین اجراهای پرهیجان به سلامتیاش آسیب زد. اما مردم عاشق این انرژی بودند؛ بلیتها در چند دقیقه تمام میشد و قیمتش در بازار سیاه چند برابر میشد.
یکی از جادوهای کمتر گفتهشده قلم دیکنز، تواناییاش در ایجاد «صدا» در ذهن خواننده است. او نه تنها تصویر میسازد، بلکه صدا هم میسازد. صدای باران روی سنگفرش لندن، زنگ کلیسا در مه، چرخ کالسکه روی سنگکوبی، فریاد فروشندگان خیابانی، یا حتی سکوت سنگین یک اتاق تاریک همه اینها با کلمات چنان زنده میشوند که خواننده انگار صداها را میشنود. در «خانه غمزده»، صدای قطرههای باران روی پنجره یا صدای قدمهای آهسته در راهروهای طولانی، بخشی از شخصیت داستان میشوند. این مهارت، نوشتههایش را به تجربهای چندحسی تبدیل میکرد؛ چیزی که امروز در فیلم و سریالها تقلید میشود، اما دیکنز صد سال پیش با کلمات به تنهایی انجام میداد.
دیکنز استاد دستکاری زمان در داستان بود. او گاهی فلاشبکهای طولانی داشت، گاهی پیشگوییهای ظریف و گاهی روایت را از زاویههای مختلف نشان میداد. در «خانه غمزده»، دو راوی دارد: یکی اولشخص (استر سامرسون) و یکی سومشخص این ترکیب که خواننده را در دو دنیای متفاوت غوطهور میکند. در «دیوید کاپرفیلد»، زمان کودکی با جزئیات آهسته و پراحساس روایت میشود، اما بزرگسالی سریعتر و پرهیجانتر پیش میرود؛ گویی سرعت زمان با احساسات شخصیت هماهنگ است. این تکنیکها، داستان را پویا و غیرقابل پیشبینی میکردند و خواننده را همیشه در حال تعقیب نگه میداشتند.

