در حافظه موقت ذخیره شد...
قرار همان قرار است
در همین حین، مردی به یکی از خادمان حسینیه که در کنارم حضور داشت نزدیک شد و پرسید: «از اینجا میشود آقا را دید؟» پرسش او به وضوح نشان میداد که اولین بار است در چنین دیداری شرکت میکند و امیدوار به دیدن «آقا» در قرار اول. خادم پاسخ داد: «فرقی نمیکند، مهم خودِ حضور است.» اما مرد بلافاصله گفت: «من ۵۰۰ کیلومتر راه را به نیت دیدن حضرت آقا آمدهام و نباید دست خالی برگردم.» پس از آنکه موفق شدم وارد شوم و جایی برای نشستن پیدا کنم، نگاه ناخواستهام به تتوی فرد کناری افتاد؛ تصویری که بیهیچ توضیحی این گزاره کلیشهای را به چالش میکشید که دوستداران «آقا» لزوماً باید ظاهری یکسان و همشکل داشته باشند. در بخش انتهایی حسینیه نشسته بودم و شمار قابلتوجهی از حاضران همچنان ایستاده بودند، لحظه ورود «آقا» را ندیدم. اما دیدن هم لازم نبود. کافی بود موج ناگهانی جمعیت، ذکر «حیدر، حیدر» و شعار «ای رهبر آزاده، آمادهایم آماده» را بشنوم تا بدانم چه اتفاقی افتاده است. صدا، خود به تنهایی تصویر بود.
با آغاز سخنرانی، حسینیه یکپارچه در سکوت فرو رفت؛ سکوتی از جنس توجه. سخنان «آقا» در عین جدیت، از لطافت نیز خالی نبود. اوج این لطافت هم زمانی بود که ایشان برای تبیین چرایی دشمنی دیرینه آمریکا با ملت ایران، به مثالی ساده و قابل فهم متوسل شدند. حکایت خواستگاری که از جلسه بازمیگردد و در پاسخ به پرسش اطرافیان میگوید همه چیز تمام شده و تنها در دو کلمه اختلاف بوده است: «من میگویم دختر شما را میخواهم و آنها میگویند غلط میکنید.» با بیان این مثال، صدای خنده و تشویق همزمان فضای حسینیه را پر کرد.
پس از پایان مراسم، در مسیر حسینیه تا محل کار، به حافظه تاریخیام رجوع کردم. این پرسش در ذهنم شکل گرفته بود که آیا پیش از این سابقه داشته است «آقا» در اولین روز دهه فجر، دیداری از این جنس با اقشار مختلف مردم داشته باشند یا خیر.
پاسخ را با جستوجویی در آرشیو پایگاه اطلاعرسانی khamenei.ir یافتم: چنین سابقهای وجود نداشته است. همانجا به این جمعبندی رسیدم که دیدار امروز، حامل دو پیام همزمان بود؛ پیامی برای ملت و پیامی برای دشمن. برای ملت، تزریق آرامش و اطمینان و اینکه در مقابل لفاظیها و تهدیدهای دشمن دل قوی دارند؛ و برای دشمنان، هشدار بازدارندگی روشن: اینکه اگر قرار باشد جنگی رخ دهد، جنگی محدود نخواهد بود، بلکه منطقهای خواهد شد.

