گزارش میدانی « ایران» از زندگی بی‌خانمان‌ها در شب‌های سرد پایتخت

این خانه گرم است

مهسا قوی‌قلب
گروه اجتماعی


شب‌های زمستان برای کسانی که سرپناهی ندارند، سیاه و سرد و طولانی است. زمین همیشه سرد، سردتر می‌شود. بیرون مانده‌ها سریع خودشان را به جا و مکانی گرم می‌رسانند و چراغ‌های خانه‌هایشان را روشن می‌کنند. اما برای بعضی از افراد، خیابان تنها جایی است که می‌توانند بروند، نه خانه‌ای منتظر آنان است و نه اجاق و چراغی روشن. اینجاست که حضور گرمخانه‌ها می‌تواند قوت قلبی برای بیرون‌مانده‌ها باشد که هر ثانیه شب زمستان برایشان مثل سالی می‌گذرد. گرمخانه‌های شهر، برای بعضی‌ها فقط یک سقف موقت است و برای بعضی دیگر، مرز باریک میان خیابان و سرما و بازگشت به زندگی که شاید اصلاً دوستش نداشته باشند. مردانی با سنین و سرنوشت‌های متفاوت، کنار هم شب را صبح می‌کنند. یکی بعد از سال‌ها اعتیاد و کارتن‌خوابی حالا ترک کرده و دیگری در ابتدای سال‌های جوانی هنوز نمی‌داند ماندن در اینجا قرار است چقدر طول بکشد.
امیر ۶۱ سال دارد. بعد از 8 سال کارتن‌خوابی، نزدیک به 3 سال است که شب‌ها را در گرمخانه می‌گذراند. او به «ایران» می‌گوید: «بعد از ترک اعتیاد، زندگی در گرمخانه را انتخاب کردم. قبلاً متصدی حمل‌ونقل یک شرکت خصوصی بودم. ۱۶ سال اعتیاد به شیشه داشتم ولی حالا دستفروشی می‌کنم. روزها برای کار می‌روم و شب‌ها برای خواب برمی‌گردم. خوشبختانه کار دارم و صبح‌ها می‌روم سر کار، ولی اگر بخواهم می‌توانم روزها هم در گرمخانه بمانم.» وقتی پای خانواده وسط می‌آید، به گوشه‌ای خیره می‌شود و آرام می‌گوید: «دوست دارم با خانواده زندگی کنم، ولی شرایط مهیا نیست. همسرم بعد از معتاد شدن من طلاق گرفت. پسرم هم ازدواج کرده و رفته سر زندگی خودش. ولی گهگاهی به دیدنم می‌آید. باوجود تنهایی اما خدمات درمانی خوبی در این مدت گرفتم. چند بار مریض شدم. چشم‌هایم هم مشکل داشت که رایگان عمل شدم. دندان‌هایم هم خراب شده بود. یک غده داخل دهانم درآمده بود که جراحی می‌خواست. حالا باید دندان بگذارم. نسبت به سه سال پیش که معتاد بودم، خیلی حالم بهتر شده است. اینجا هم رفتار بدی با من ندارند.»
شاید گرمخانه برای او جای امنی باشد، ولی چرا خیلی‌ها دوست ندارند در گرمخانه بمانند؟ او می‌گوید: «آن‌هایی که در خیابان هستند، مانع بزرگی به اسم اعتیاد دارند. خیلی از زدوبندها، گرفتن مواد و کارهای خلاف، شب انجام می‌شود. من الان فقط سیگار می‌کشم. شب‌ها هم که می‌آیم اینجا، تا صبح نمی‌کشم. ولی کسی که معتاد است نمی‌تواند این جا مواد مصرف کند و ترجیح می‌دهد در سرما بماند. اینجا شاید غذای درست و حسابی ندهند ولی بالاخره جای گرم و تمیزی برای خوابیدن داریم، پزشک هم هست.»
رهایی او از چنگ مواد داستان جالبی دارد: «آخرین باری که ترک کردم، یاورشهر ۹ بودم. شاید ۲۰۰ تا ۳۰۰ جلد کتاب روانشناسی، آنجا خواندم. آن کتاب‌ها تأثیر زیادی روی من گذاشت. حالا به سالم بودن عادت کرده‌ام. خیلی از دوستانم در این مرکز ترک کرده‌اند و حاضر نیستند دیگر به سمت مواد بروند.»
چند قدم آن‌طرف‌تر، احسان ۲۴ ساله، آرام و مظلوم، گوشه‌ای نشسته. تا کلاس دهم درس خوانده و بعد از آن در رستوران کار کرده است. حالا منتظر است بتواند به خانه پدربزرگش برگردد، معتاد نیست و وقتی مادرش ازدواج می‌کند، خاله‌اش او را به گرمخانه می‌برد: «من معتاد نیستم. با پدربزرگم زندگی می‌کردم، بعد از فوت پدرم، مادرم ازدواج کرد، حالا هم پدربزرگم نگران است، دلم می‌خواهد زودتر از اینجا بروم. البته مدت کوتاهی شیشه مصرف می‌کردم. اما الان پاک پاک هستم.» او این حرف‌ها را در حالی می‌زند که به گفته پزشکیار مرکز، وقتی احسان را آوردند، داخل جیبش «گل» بوده. خاله‌اش او را به گرمخانه آورده، چون بیشتر وقتش را در پارک‌ها می‌گذرانده و گل مصرف می‌کرده. قرار است مدتی در آشپزخانه گرمخانه کار کند تا سرش گرم شود و کم‌کم به زندگی سالم عادت کند. آرام است و از هیچ چیز شکایتی ندارد، اما خیلی تنهاست و با کسی حرف نمی‌زند، انگار برای خودش گوشه دنج و خلوتی نفوذناپذیر ساخته: «اینجا دوست و رفیقی ندارم، چون خیلی اینجا نمی‌مانم. فعلاً اینجا هستم. امروز به خاله‌ام زنگ زدم، گفت یک کم کار دارم، ولی می‌آیم. من کاملاً سالمم، زیاد اینجا نمی‌مانم.» همان گوشه دوباره کز می‌کند و به افق خیره می‌شود.

گرمخانه فقط جای معتادها نیست
44 سال دارد، حدود یک ماه است که در گرمخانه زندگی می‌کند. با چشم‌های پشت قاب مشکی عینکش، جمله‌های کتاب را دنبال می‌کند، کم صحبت می‌کند، ولی لباس سیاهش نشان می‌دهد با داغی بزرگ به گرمخانه آمده: «همسرم فوت کرده. چند ماه پیش هم دخترم فوت کرد، بعد از فوت دخترم مشکلات زیادی داشتم. مشکلات روانی یک طرف، مشکل ارث و میراث هم یک طرف دیگر. یک خانه پدری داریم که درگیر مشکل با ورثه شده تا اواسط بهمن‌ماه ان‌شاءالله کارها درست می‌شود. من معتاد نبودم، ولی به دلیل مشکلات ارث و میراث جا و مکان نداشتم. یک شب سرد که در خیابان بودم ، زمزمه می‌کردم «الهی و ربی من لی غیرک» چند دقیقه بعد بچه‌های گشت را دیدم و آمدم به این محل. من ماشین دارم و روزها با ماشینم کار می‌کنم و شب‌ها برای خواب می‌آیم به گرمخانه. ماشینم را در پارکینگ روبه‌روی گرمخانه می‌گذارم. اینجا اوضاع خوب است، ولی کیفیت غذاها چندان جالب  نیست.»
امین ۵۰ ساله، قبلاً معتاد بوده، ولی حالا حدود ۲ سال از پاکی‌اش می‌گذرد. خیاط است اما به دلیل نداشتن مدارک نتوانسته کاری پیدا کند. او می‌گوید: «هم سری دوزی بلدم، هم می‌توانم لباس‌های زنانه مانند مانتو و پیراهن بدوزم. هرجا برای کار می‌روم ضامن و کارت ملی می‌خواهند که هیچ کدام را ندارم. چند سال پیش همه مدارکم را گم کردم.» سرش را تکان می‌دهد: «درخواست داده‌ام ولی هنوز قبول نکرده‌اند.»
نوید حدود ۳۰ سال دارد، مدتی است که اعتیاد را کنار گذاشته و حالا پاکبان است. شب‌ها سر کار می‌رود و هفت صبح برمی‌گردد و در گرمخانه می‌خوابد. ماهی ۲۰ میلیون تومان حقوق می‌گیرد و هیچ وقت ازدواج نکرده و می‌خواهد پول‌هایش را جمع کند و از گرمخانه برود: «۲۰ساله بودم که سر یک تصمیم اشتباه تریاک کشیدن را شروع کردم و بعد کم کم هروئین ، شیشه و... دو سال پیش در خیابان دستگیر شدم و ترک کردم، حالا پاک هستم. هم به لحاظ فکری و هم جسمی احساس خیلی خوبی دارم. سه ماه است که هر شب سر کار می‌روم.»
مرهمی بر زخم‌های فراموش‌شدگان
اینجا بیمارستان نیست، اما درد کم ندارد؛ این‌جا گرمخانه است و مهدی علیزاده یکی از همان آدم‌هایی است که هر شب زخم‌های افراد فراموش‌شده را با صبوری و نگاهی مملو از عشق پانسمان می‌کند. علیزاده، بهیار پرستار گرمخانه منطقه ۲۰ و همچنین یاورشهر ۳ است؛ 43 سال دارد و حدود دو سال می‌شود که در گرمخانه‌ها کار می‌کند: «از طریق یکی از آشناها به گرمخانه آمدم، ولی وقتی دیدم با چه آدم‌هایی طرف هستم دیگر نتوانستم این محیط را ترک کنم، چون آدم‌های اینجا زندگی را باخته‌اند و به دستی برای ایستادن و برگشتن به زندگی نیاز دارند. کار در گرمخانه، شبیه کار در بیمارستان نیست. اینجا اگر فقط به ساعت کار و حقوق فکر کنی، دوام نمی‌آوری. این کار، یک کار جهادی است و ناخواسته وابسته می‌شوی. من در این دو سال با دل و جان کار کردم و دیگر به محیط و این آدم‌ها وابسته شده‌ام.»
بخش عمده کار علیزاده، پانسمان زخم‌هایی است که سال‌ها درمان نشده‌اند؛ زخم‌هایی که اغلب نتیجه مصرف مواد، زندگی در خیابان و نبود حداقل مراقبت‌های بهداشتی هستند. بیشتر مددجوهایی که هنوز مواد مخدر مصرف می‌کنند، زخم باز دارند؛ زخم‌های عفونی با ترشحاتی که هر کسی توان نگاه کردن را به آنها ندارد. بعضی از آنها حتی بیماری واگیردار هم دارند، ولی او همه این خطرات را به جان خریده:«من از چیزی نمی‌ترسم و تا جایی که در توانم باشد به مددجوها کمک می‌کنم. چند وقت پیش پای یک مددجو به دلیل یک زخم عفونی و بزرگ در معرض قطع شدن بود، یعنی پزشکان گفته بودند باید قطع شود، ولی من به او گفتم نمی‌گذارم پایت را قطع کنند. مسئولیت سنگینی قبول کردم و یک ماه کامل، هر روز پانسمان و تزریق آنتی‌بیوتیک انجام دادم. زخم آن‌قدر عفونی بود که بوی تعفن فضا را پر می‌کرد و واقعاً زخم وحشتناکی بود. اما بعد از یک ماه زخم رو به بهبودی رفت و آن مرد معتاد را که در آستانه قطع عضو بود، پاک و سالم تحویل خانواده‌اش دادم. نمونه این اتفاق‌ها سختی کار را قابل‌تحمل  می‌کند.»
علیزاده متأهل است و یک دختر ۱۱ساله دارد و ماهی 17 میلیون تومان حقوق می‌گیرد. همسرش شاغل نیست و بیشترین نگرانی همسرش، انتقال بیماری به او و دخترش است: «خانمم همیشه مخالف کار من در گرمخانه است. حق دارد، می‌ترسد. بالاخره اینجا با افراد بیمار زیادی سر و کار دارم که خیلی از آنها بیماری‌های مسری دارند. ولی من همه این چیزها را به جان خریده‌ام. کار در گرمخانه، ترکیبی از فرسودگی و تعهد است؛ جایی که هم خسته می‌شوی و هم نمی‌توانی رهایش کنی، وقتی با این آدم‌ها زندگی می‌کنی، دیگه نمی‌توانی بی‌تفاوت باشی. شاید حقوق آن کم باشد، شاید خطر جسمی وجود داشته باشد، اما اینجا انسان بودن معنا  پیدا می‌کند.»

صفحات
آرشیو تاریخی
شماره هشت هزار و نهصد و چهل و شش
 - شماره هشت هزار و نهصد و چهل و شش - ۰۷ بهمن ۱۴۰۴