نگاهی به کارنامه «بلا تار» کارگردان فقید مجارستانی
سینمای ضد روایت
احسان اسیوند
منتقد و مترجم سینما
«بلا تار»، کارگردان مجارستانی، یکی از چهرههای یگانه و تأثیرگذار سینمای معاصر بود که نامش در کنار فیلمسازان بزرگی چون آندری تارکوفسکی، تئو آنجلوپولوس و میکلآنجلو آنتونیونی، به عنوان خالقان سینمای متفکر، مطرح میشود. او نه فقط به عنوان یک فیلمساز، بلکه به مثابه صاحب یک جهانبینی منسجم و رادیکال شناخته میشود؛ جهانبینیای که در آن، سینما از روایت و داستانگویی متعارف فاصله میگیرد و به تجربهای مستقیم از زمان، زوال و فرسایش وجود انسانی بدل میشود. همانگونه که منتقدان نشریاتی چون گاردین، نیویورکر و ورایتی بارها تأکید کردهاند، آثار بلا تار بیش از آنکه فیلمهایی برای دنبال کردن داستان باشند، تجربههایی برای زیستن در زماناند؛ تجربههایی که تماشاگر را وادار میکنند مکث کند، نگاه کند و وزن سنگین زمان را احساس کند. بلا تار سال ۱۹۵۵ در شهر پچ مجارستان به دنیا آمد و در بستر اجتماعی و سیاسی اروپای شرقی دوران کمونیسم و پساکمونیسم رشد یافت؛ بستری که نگاه بدبینانه، انتقادی و عاری از هرگونه خوشبینی سادهانگارانه را در آثار او شکل داد. از همان آغاز مسیر هنریاش، او کوشید نگاه اجتماعی و انتقادی را با تجربههای فرمی درهم بیامیزد. اولین فیلم بلندش، «آشیانه خانوادگی» (۱۹۷۹)، با رویکردی واقعگرایانه و نزدیک به مستند، به بحرانهای خانوادگی، فشار اقتصادی و فروپاشی روابط انسانی در جامعه مجارستان میپردازد. به نوشته گاردین، این فیلم نشان میدهد که «تار» از همان ابتدا دغدغه نمایش زندگی روزمره و بنبستهای انسانی را داشته است و نگاهش به سینما، نگاهی اجتماعی اما عاری از شعار بوده است؛ دوربینِ روی دست، فضای خام و ثبت بیواسطه تنشهای خانوادگی در این فیلم، بسیاری از منتقدان را به یاد آثار اولیه جان کاساوتیس میاندازد؛ با این تفاوت که تار از همان ابتدا نشانههایی از فاصلهگیری از درام کلاسیک و علاقهمندی به ثبت زمان و فرسایش را بروز میدهد. فیلمهای بعدی او در اوایل دهه ۱۹۸۰، همچنان در امتداد رئالیسم اجتماعی قرار دارند، اما به تدریج شکاف میان «تار» و این سنت سینمایی آشکار میشود؛ او آرامآرام از روایتهای متکی بر کنش فاصله میگیرد و به سوی سینمایی حرکت میکند که در آن، «هیچ اتفاقی» رخ نمیدهد؛ یا به تعبیر خود او، تنها چیزی که باقی میماند زمان است. این تحول بنیادین در فیلم «محکومیت» (۱۹۸۸) به شکلی کامل نمایان میشود؛ فیلمی که به درستی به عنوان نقطه عطف کارنامه «بلا تار» شناخته میشود. «محکومیت» با نماهای طولانی، قابهای ایستا، حرکتهای آرام دوربین و فضایی سرد و تیره، آغازگر سبکی است که بعدها به امضای بصری او بدل شد. منتقدان ورایتی، این فیلم را «تمرینی در خلق زمانِ سینمایی» توصیف کردهاند؛ جایی که داستان به حداقل میرسد و تجربه بصری و صوتی جایگزین روایت میشود. در همین دوره، همکاری سرنوشتساز «بلا تار» با نویسنده مجارستانی «لازلو کراسناهورکای» آغاز شد؛ همکاریای که نه فقط به خلق چند فیلم مهم، بلکه به شکلگیری یکی از منسجمترین جهانهای فکری در سینمای معاصر انجامید. کراسناهورکای با نثر پیچیده، تاریک و آخرالزمانیاش، جهانهایی آکنده از انتظار، فروپاشی و بیمعنایی میآفریند و «تار» با زبان تصویر، حرکت و زمان، این جهانها را به تجربهای حسی و بصری بدل میکند.
حاصل این همکاری، شاهکارهایی است که جایگاه «بلا تار» را در تاریخ سینما تثبیت کردهاند؛ اوج این مسیر در «ساتانتانگو» (۱۹۹۴) متبلور میشود؛ فیلمی هفت ساعته که نه تنها یکی از مهمترین آثار بلا تار، بلکه یکی از رادیکالترین فیلمهای تاریخ سینما به شمار میرود. این فیلم، اقتباسی از رمان کراسناهورکای، روایت روستایی است که پس از فروپاشی کمونیسم در فساد، هرج و مرج و فروپاشی اخلاقی غرق شده است. منتقدان نیویورکر، این رویکرد را «رئالیسم زمانی» نامیدهاند؛ نوعی رئالیسم که نه بر بازنمایی رویدادها، بلکه بر تجربه مستقیم زمان تأکید دارد. در این میان، مقایسه «ساتانتانگو» با آثار «ساکریفیس» «تارکوفسکی» و «آنجلوپولوس»، نشان میدهد که هر سه فیلمساز دغدغه معنوی و اجتماعی را دارند، اما مسیر بلا تار به طور بنیادین متفاوت است. تارکوفسکی زمان را به سوی ایمان، معنویت و امکان رستگاری هدایت میکند و آنجلوپولوس تاریخ و سیاست را در استعارههای شاعرانه بازتاب میدهد، اما بلا تار هرگونه استعاره مذهبی، اسطورهای یا تاریخی را کنار میگذارد و جهان را به تجربهای عریان از زمان و زوال فرومیکاهد. این نگاه در «هماهنگیهای ورکمایستر» (۲۰۰۰) به شکلی فشرده و دقیق ادامه مییابد. این فیلم تنها از ۳۹ نما تشکیل شده است و هر نما، با حرکتی آرام و طولانی، جهانی از آشوب اجتماعی، بینظمی و بحران را پیش چشم مخاطب میگشاید. راجر ایبرت در نقد خود، این فیلم را «تجربهای بینظیر» توصیف میکند و مینویسد که تماشاگر، بیآنکه داستانی او را هدایت کند، در دل زمان غوطهور میشود؛ در این اثر، ورود نهنگی عظیمالجثه به شهر کوچک فیلم، اغلب به عنوان نمادی از بحران تعبیر شده است، اما «تار» هرگز به نمادگرایی مستقیم تن نمیدهد؛ او به جای تفسیر، صرفاً تصویر و زمان را در اختیار مخاطب میگذارد تا حس فروپاشی را تجربه کند. از سویی دیگر، فیلم «مردی از لندن» (۲۰۰۷)، اقتباسی از رمان ژرژ سیمنون، تجربهای متفاوت در کارنامه بلا تار است. حضور بازیگرانی چون تیلدا سوینتن و استفاده از مؤلفههای سینمای جنایی، میتوانست این فیلم را به اثری رواییتر بدل کند، اما «تار» حتی در اینجا نیز از ریتم کند و نگاه متفکرانه خود فاصله نمیگیرد. منتقدان هالیوود ریپورتر، فیلم را «تمرینی در فرم» دانستهاند که بیش از آنکه به داستان جنایت بپردازد، به نمایش زمان و فضا توجه دارد؛ در جهان بلا تار، حتی قتل و جرم نیز فاقد هیجان دراماتیکاند و هیچ رویدادی توان تغییر سرنوشت انسان را ندارد.
آخرین فیلم بلا تار، «اسب تورین» (۲۰۱۱)، نقطه پایان کارنامه سینمایی او و به زعم بسیاری از منتقدان، بیانیه نهاییاش درباره جهان است. این فیلم تصویری بیرحمانه از فروپاشی تدریجی جهان ارائه میدهد. اگر تارکوفسکی یا آنجلوپولوس هنوز روزنههایی از معنا و جستوجوی امید را حفظ میکنند، جهان «اسب تورین» جهانی است که در آن هیچ رستگاریای در کار نیست؛ تنها خاموشی باقی میماند. مؤلفههای سینمای بلا تار، در مجموع، تصویری منسجم از یک سینمای ضد روایت ارائه میدهند. نماهای بسیار طولانی و ریتم کند که مخاطب را وادار به تجربه مستقیم زمان میکند. تصاویر سیاه و سفید با کنتراست شدید که جهان را عاری از رنگ و امید نشان میدهند.
حذف داستانگویی کلاسیک و جایگزینی آن با تکرار، سکوت و انتظار. و در نهایت، همکاری مستمر با لازلو کراسناهورکای که فضای فلسفی و آخرالزمانی آثار را تقویت میکند.در نهایت بلا تار را نمیتوان صرفاً در قاب سینمای مجارستان یا اروپای شرقی فهمید. او بخشی از یک جریان جهانی است که سینما را از روایت به تجربه بدل میکند. با وجود شباهتهای فرمی میان او و کارگردانانی چون تارکوفسکی، آنجلوپولوس و آنتونیونی، تفاوت بنیادین بلا تار در حذف هرگونه امید، استعاره معنوی یا ارجاع تاریخی است. اگر تارکوفسکی به ایمان، آنجلوپولوس به تاریخ و سیاست و آنتونیونی به بحران ارتباط انسانی میاندیشند، بلا تار تنها به زمان و زوال فکر میکند؛ به جهانی که در آن حتی بحران نیز به سکوت فروکاسته شده است. نکته دیگر اینکه میراث بلا تار تنها در فیلمهایش خلاصه نمیشود؛ او در سال ۲۰۱۲ مدرسه فیلم film.factory را در سارایوو تأسیس کرد و با همکاری فیلمسازانی چون گاس ون سنت و آپیچاتپونگ ویراستاکول، به تربیت نسل جدیدی از سینماگران پرداخت. این مدرسه به فضایی برای انتقال تجربه، نه آموزش سبک، بدل شد؛ جایی که «تار» بر استقلال فکری و آزادی بیان هنری تأکید داشت. در همین راستا، جشنوارههای بینالمللی متعددی از جمله توکیو و قاهره نیز با اهدای جوایز یک عمر دستاورد، از تأثیر عمیق او بر سینمای جهان تقدیر کردهاند.
برش
زمان و سکوت
بلا تار را باید کارگردانی دانست که سینما را از اسارت داستان رها کرد و آن را به عرصه تجربه زمان و زوال بدل ساخت. او جهانی را تصویر کرد که در آن هیچ امیدی به رستگاری وجود ندارد و تنها چیزی که باقی میماند، زمان است و سکوتی که همهچیز را در خود فرومیبرد. این نگاه، اگرچه برای بسیاری دشوار و طاقتفرساست، اما دقیقاً به همین دلیل، بلا تار را به یکی از یگانهترین و ماندگارترین چهرههای سینمای معاصر تبدیل کرده است.

