نگاهی به سریال «برتا: داستان یک اسلحه»

شمایلی جذاب از یک پلیس ایرانی

مهرداد پارسایی
منتقد سینما

 
ژانر پلیسی- معمایی همواره در کانون توجه مخاطبان ایرانی بوده به شرطی که از دایره کلیشه‌های مرسوم عبور کرده و بتواند فضای سرشار از تعلیق و هیجان ایجاد کند و آن را در یک روایت خلاقانه بیامیزد. «برتا» فارغ از برخی ضعف‌های فیلمنامه‌ای توانسته در این مسیر حرکت کند. «برتا: داستان یک اسلحه» فقط داستان یک اسلحه نیست، بلکه قصه سرگشتگی و سردرگمی انسان امروز را بازنمایی می‌کند. از این رو سریال در لایه‌های درونی‌اش، از یک سرگرمی پرهیجان به خودآگاهی فردی و جمعی پل می‌زند.
«برتا: داستان یک اسلحه» روایتگر زندگی یک کارآگاه پلیس به نام امجد است که درگیر پرونده‌ای خطرناک می‌شود، ماجرایی که ممکن است جان خود و خانواده‌اش را تهدید کند. با این حال به نظر می‌رسد همه چیز به یک اسلحه برمی‌گردد.در همین ابتدا باید بگویم «برتا» قصه تازه‌ای را در بستر یک ژانر پلیسی-جناحی روایت نمی‌کند، حتی به کلیشه‌های مرسوم و رایج این ژانر متکی است اما یک چیز دارد که می‌تواند مخاطب را با خود همراه کند و آن روح دراماتیک است که کالبد فرم را در خدمت قصه‌گویی فربه کرده و به تعلیق درونی در ذهن مخاطب پیوند می‌زند تا با التهاب بیرونی داستان و فراز و نشیب‌هایش همراه شود. در این همراهی، شهرام حقیقت‌دوست نقش مهم و محوری دارد. پلیسی جذاب و جنتلمن که در عین عبوس بودن، کاریزما دارد و یک فردیت باشکوه از شمایل یک پلیس مقتدر را به تصویر می‌کشد. پلیسی که در عین شباهت به شمایل تیپیکال کارآگاه‌های جهانی، واجد مؤلفه‌ها و خصلت‌های ایرانی است و می‌تواند امکان همذات‌پنداری بیشتری برای تماشاگر فراهم کند.
اقتدار و نافذ بودن امجد به عنوان یک پلیس کاریزماتیک با همان سکانس طراحی شده از بازی جرأت و حقیقت صورت‌بندی شده و از تمهید خوبی برای معرفی او استفاده می‌شود. در واقع خروج یک پلیس از نقاب یک خلافکار. همین سکانس معرف اقتدار و سویه‌های کاریزماتیک حقیقت‌دوست را به عنوان پلیس و در کسوت سرگرد امجد بیشتر می‌کند.
پلیسی که از همان ابتدا همدلی مخاطب را با خود برمی انگیزد. این احساس با ارجاع به زندگی خصوصی و خانوادگی او پشتوانه عاطفی هم پیدا کرده و منزلت نقش اصلی و در واقع قهرمان قصه را در ذهن مخاطب تثبیت و تحکیم می‌کند. خونسرد بودن او در دل فضای ملتهب قصه یک پارادوکس معنایی و عاطفی معنابخشی ایجاد می‌کند که وزن درام را در یک تعادل دراماتیک قرار می‌دهد.
از طرفی آن سوی ماجرا، یک مجرم و قاتل زنجیره‌ای وجود دارد که چند قتل و جنایت را با الگوهای مشابه رقم زده و جرم را از سطح فردی و شخصی به سطح اجتماعی کشانده است. در واقع با یک قصه چندلایه مواجه هستیم که صرفاً محدود به داستانی پلیسی و تعقیب و گریزهای مرسوم نیست، بلکه قصه ناظر به بحران‌های روانی اجتماعی در جامعه معاصر است که سعی می‌کند نگاهی پاتولوژیستی به قصه داشته و مخاطب را نسبت به خشونت نهفته در بطن اجتماع هشدار دهد.
به عبارت دیگر در لایه‌ درونی قصه، با فضایی روان- جامعه‌شناختی مواجه هستیم که هیستریک موجود در دل جامعه را بازنمایی می‌کند. شاید اسلحه در اینجا خود نمادی از همین معنا باشد. استعاره‌ای از ابزار قدرت که می‌تواند در ذیل بی‌مسئولیتی و عدم تعهد به فاجعه منجر شود.
از جذابیت‌های فرمی و روایی سریال باید به ساختار اپیزودیک آن اشاره کرد که در یک چرخش متناوب زمانی به هم پیوند خورده و امکان رمزگشایی از لایه‌های پنهان قصه را فراهم می‌کند. اطلاعات لابه‌لای قصه‌ها و در دهلیزهای میان‌سکانسی به مخاطب داده می‌شود که این شیوه به ریتم تند روایت که متناسب با فضای ملتهب قصه است مماس شده و موقعیتی هیجانی ایجاد می‌کند. گرچه قصه سرشار از لحظه‌ها و موقعیت‌های خشن و خونبار است اما کارگردان تلاش کرده به میانجی تکنیک‌های بصری از طریق نوع نورپردازی و بازی رنگ و نور به آن سویه زیبای‌شناختی ببخشد و به نوعی به تلطیف فضای خشن آن دست بزند.