جای خالی حکمت عملی در فلسفه امروز

گفت‌وگو با اریک وینر نویسنده کتاب پرفروش سقراط اکسپرس

امیرمصفا
مترجم


اریک وینر، نویسنده کتاب پرفروش «سقراط اکسپرس» در گفت‌وگویی کوتاه با شبکه رادیویی NPR آمریکا توضیحات مختصری درباره فلسفه و معنای کهن و مدرنش داده است. اسکات سایمون، همکار سابق وینر در مقدمه این گفت‌‌وگو نوشته است:«اریک وینر این روزها احساس گرسنگی می‌کند؛ نه گرسنگی برای غذای جسم، بلکه گرسنگی برای حکمت، تغذیه معنوی، تأمل، و زندگی اندیشیده. برای همین، راهی سفری شده تا از چهارده فیلسوف، زن و مرد، از دوران باستان تا دوران مدرن، از کنفوسیوس و سقراط گرفته تا متفکران قرن بیستم، درس بگیرد.» این گفت‌وگو سال 2020 انجام شده و در وب‌سایت همین شبکه رادیویی منتشر شده است.
   
فکر می‌کنم همیشه باید از سقراط شروع کنیم. اگر امروز سقراط را در مترو ببینی، احتمالاً سرت را برمی‌گردانی و با خودت می‌گویی: امیدوارم این آقا با من حرف نزند!
دقیقاً. از آن آدم‌هایی بود که ترجیح می‌دادی ازشان فاصله بگیری. شکم برآمده‌ای داشت، سرش طاس بود، با چشمانی شبیه چشم خرچنگ و نگاهی تیز و نافذ. و البته، آدمی همیشه دردسرساز بود. اگر در مترو می‌دیدی‌اش، احتمالاً صاف می‌آمد طرفت و شروع می‌کرد به پرسیدن یک عالَم سؤال اعصاب‌خُردکن. می‌گفت: می‌بینم سوار مترو شدی. کجا می‌روی؟ سرِ کار. کار یعنی چه؟ چرا می‌روی سر کار؟ چرا جای دیگری نمی‌روی؟ درست مثل بچه‌ پنج‌ ساله‌ای که مدام می‌پرسد «چرا، چرا». می‌شود امشب بستنی شام بخوریم؟ نه. چرا؟ چون برایت خوب نیست. چرا؟ چون قندش بالاست. چرا؟... سقراط، خلاصه‌اش همین است.
 اما او سؤال‌ کردن را -اگر نگوییم اختراع کرد- دست‌کم پالایش کرد و عمق داد. نه؟
بله. چون پیش از او هم مردم سؤال می‌پرسیدند، اما بیشتر از «چه» سؤال می‌کردند؛ مثلاً جهان از چه ساخته شده است؟ آنچه سقراط انجام داد، سؤال از «چگونه» بود: چگونه می‌توانیم زندگی پربارتر و معنادارتری داشته باشیم؟ چگونه انسان خوبی باشیم؟ چگونه زیبایی بیشتری ببینیم؟ به همین دلیل هم به‌درستی گفته‌اند که او فلسفه را از آسمان‌ انتزاع پایین آورد و وارد خانه‌های مردم کرد و آن را به امری عمیقاً عملی و کاربردی بدل ساخت. امروز البته ما فلسفه را چندان کاربردی و عملی نمی‌دانیم. معمولاً کسی فلسفه نمی‌خواند، چون به ثروتمند شدن نمی‌انجامد. اما در آغاز، فلسفه دقیقاً همین بود: یک دانش کاملاً کاربردی.
و باید یادمان باشد که سقراط هیچ چیزی ننوشت، درست است؟
حتی یک کلمه هم ننوشت. هیچ‌ چیز منتشر نکرد و در نهایت هم جان باخت. او اساساً نسبت به فناوری نوظهور زمان خودش ـ‌‌‌یعنی کتاب‌ـ بدبین بود. فکر می‌کرد اگر مردم شروع کنند به خواندن و نوشتن کتاب، حافظه‌شان تحلیل می‌رود. و راستش… حق با او بود.
 (با خنده) می‌خواهم درباره‌ چهره‌ پیچیده‌ مهاتما گاندی از تو بپرسم. فکر می‌کنم هر دو به او و فلسفه‌ عدم خشونتش و جان‌بخشی‌اش به عدالت و صلح احترام می‌گذاریم. اما پیچیدگی‌هایی هم وجود دارد، نه؟
بله، همیشه هست. گاندی، البته یک انسان کامل نبود. بعضی ایده‌های عجیب هم داشت؛ فعلاً همین‌قدر بگویم. گاهی هم اشتباه می‌کرد. اما حسن او این بود که شکست‌ها و ضعف‌هایش را تمام‌قد می‌پذیرفت. به‌ نظرم انسانی فوق‌العاده صادق بود؛ یعنی گفتار و کردار او تقریباً به طور کامل با هم منطبق بود، چیزی که در انسان‌های دیگر کمتر دیده‌ام.
اصلاً کسی می‌تواند از زیر ذره‌بین دنیای امروز جان سالم به در ببرد؟
 (می‌خندد) سؤال سختی است. فکر می‌کنم نه؛ و اصلاً نباید چنین انتظاری داشته باشیم. اگر بخواهید کتابی از فلسفه فقط با فیلسوفان کاملاً سالم، بی‌نقص، و اخلاق‌مدار بنویسید، نتیجه‌اش یک جزوه‌ خیلی نازک خواهد بود!
وقتی کتابت را تمام کردم، به این فکر افتادم که ما معمولاً فلسفه را -اگر اصلاً بخوانیم- در جوانی می‌خوانیم، با این تصور که به ما بنیان اخلاقی و فکری می‌دهد. اما در واقع، ما باید فلسفه را وقتی بخوانیم که سن‌مان بالاتر رفته و زندگی ما را آزموده است.
نکته خوبی است. این همان کلیشه‌ درستی است که می‌گوید دانشگاه برای جوان‌ها عمر هدر دادن است. دست‌کم برای من که این‌طور بود. ای کاش آن زمان بیشتر توجه می‌کردم؛ اما حالا توجه می‌کنم. خودم متوجه شدم که بیشتر با فیلسوفان میانسال ارتباط می‌گیرم؛ مثلاً شوپنهاور یا مونتنی، که یکی از محبوب‌ترین‌ فیلسوفان نزد من است. رواقی‌گری اساساً فلسفه‌ای است برای میانسالی و حتی سال‌های بعدتر؛ فلسفه سختکوشی و ضربه ‌خوردن. امروز هم بشدت کاربردی است، چون رواقیون می‌گویند: بعضی چیزها در اختیار ماست و بعضی چیزها نه. و خط را اتفاقاً طوری می‌کشند که بیشتر چیزها در اختیار ما نیست. تنها چیزی که کنترلش با ماست ـ‌و این نکته‌ کلیدی است‌ـ واکنش ما به رویدادهاست.
 به نظر  می‌رسد -‌بدون ساده‌سازی-‌ کاری که می‌توانیم از همه‌ شنوندگان بخواهیم انجام بدهند تا جهان را جور دیگری ببینند؛ همان  کاری است که دیوید ثورو انجام داد.
دقیقاً. او به چیزی نگاه می‌کرد که هر روز می‌دید، مثلاً دریاچه‌ والدن، اما از زاویه‌ای دیگر. بالای تپه می‌ایستاد، روی قایق پارویی می‌رفت، زیر آب شیرجه می‌زد، و گاهی هم خم می‌شد، سرش را میان پاهایش می‌گذاشت و والدن را وارونه نگاه می‌کرد. آنجا بود که می‌گفت زیبایی را وقتی می‌بینی که زاویه‌ دیدت را عوض کرده باشی. البته توصیه نمی‌کنم شنوندگان این کار را در خانه امتحان کنند؛ چون من امتحان کردم، خون به سرم هجوم آورد و نزدیک بود غش کنم و هیچ زیبایی‌ای هم ندیدم! اما اشکالی ندارد. قرار نیست همه‌ ما ثورو باشیم؛ همان‌طور که سقراط هم نمی‌خواست ما سقراط باشیم. هدف فیلسوفان این نیست که مثل آنها زندگی کنیم یا حتی لزوماً آثارشان را بخوانیم؛ هدف این است که آنها را در خودمان جذب و پیاده کنیم.

صفحات
آرشیو تاریخی
شماره هشت هزار و نهصد و بیست و هفت
 - شماره هشت هزار و نهصد و بیست و هفت - ۱۴ دی ۱۴۰۴